به شهرت زد اقبال خلق از تباهی
سپید است نقش نگین از سیاهی
۱دماغ غرور از فقیران نبالد
کجی نیست سرمایهٔ بیکلاهی
۲گر این است درد سر زر پرستان
همان اجتماع گداییست شاهی
۳ندانم خیال دماغ آفرینان
چه دارد درین امتحانگاه واهی
۴ندیدهست ازین بحر غیر از فسردن
به چشمی که موج گهر نیست راهی
۵یقین احتیاج دلایل ندارد
در آب افکند سرمه را چشم ماهی
۶نخواهی شدن منکر آنچه گفتی
دو لب داده در هر حدیثت گواهی
۷گر اقبال خورشیدیت اوج گیرد
فروزد چراغ از دم صبحگاهی
۸به هر جا گشادند مژگان نازت
به چشم بتان خواب شد خوش نگاهی
۹شنیدم قدم میگذاری به چشمم
زمین سبز کردهست مژگان گیاهی
۱۰کتان باب مهتاب چیزی ندارد
به هر جا تویی دیگر از من چه خواهی
۱۱کرم بسکه گرم امتحانست بیدل
مرا سوخت اندیشهٔ بیگناهی
۱۲