پری می فشان ای تعلق بهانه
به دل چون نفس بستهای آشیانه
۱درین عرصه زنهار مفراز گردن
که تیر بلا را نگردی نشانه
۲گر از ساز بسمل اثر برده باشی
تپش نیست در نبض دل بیترانه
۳دل ما و داغی ز سودای عشقت
سر و سجدهواری از آن آستانه
۴دریندشت جولان بی مقصد ما
بجز شوق منزل ندارد بهانه
۵ازین بحر وارستن امکان ندارد
مجوبید بیخاک گشتن کرانه
۶مپرسید از انجام و آغاز زلفش
درازست سر رشتهٔ این فسانه
۷بهارست ای میکشان نشئه تازی
جنون دارد از بوی گل تازبانه
۸سرشک نیازم نم عجز سازم
چه سان گردم از خاک کویت روانه
۹دل خسته آنگاه سودای زلفت
بنالم به ناسوری زخم شانه
۱۰به نومیدیام خاک شد عرض جوهر
چو شمشیر در قبضهٔ موریانه
۱۱صداییست پیچیده بر ساز هستی
چه دارد به جز ناله زنجیر خانه
۱۲فسردیم و از خویش رفتیم بیدل
چو رنگ آتش ما ندارد ترانه
۱۳