صبحدم سیاره بال افشاند از دامان شب
وقت پیری ریخت از هم عاقبت دندان شب
۱اشک حسرت لازم ساز رحیل فتاده است
شبنم صبح است آثار نم مژگان شب
۲برنمیآید بیاض چشم آهو از سواد
صبح اقبال جنونم نشکند پیمان شب
۳در هوای دود سودا هوشم از سر رفته است
آشیان از دست داد این مرغ در طیران شب
۴در خم آنزلف خونشد طاقتدلهای چاک
صبح ما آخرشفقگردید در زندان شب
۵با جمالش داد هرجا دست بیعتآفتاب
طرهٔ مشکین او هم تازهکرد ایمان شب
۶از حوادث فیض معنی میبرند اهل صفا
میفروزد شمع صبح از جنبش دامان شب
۷مژدهای ذوق گرفتاری که بازم میرسد
نکهت زلفکسی از دشت مشکافشان شب
۸خط او بر صبح پنداری شبیخوننامهایست
روی او فردیستگویی در شکستشان شب
۹لمعهٔ صبحیکه میگویند در عالمکجاست
اینقدرها خواب غفلت نیست جزبرهان شب
۱۰گوشهگیر وسعتآباد غبار جهل باش
پردهپوش یک جهان عیب است هندستان شب
۱۱بیدل ازپیچ وخم زلفش رهایی مشکل است
برکریمان سهل نبود رخصت مهمان شب
۱۲