باز درگلشن ز خویشم میبرد افسون آب
در نظر طرز خرامی دارم از مضمون آب
۱شورش امواج این دریا خروش بزمکیست
نغمهای تر میفشارد مغزم از قانون آب
۲برنمیدارد دورنگی طینت روشندلان
در رگموجش همانآب است رنگ خون آب
۳همچو شبنم اشک ما آیینهٔ آه است و بس
بر هوا ختم است اینجا وحشت مجنون آب
۴شد عرق شبنم طرازگلستان شرم یار
اینگهر بود انتخاب نسخهٔ موزون آب
۵آرزوگر تشنهٔ رفع غبار حسرت است
با وجود تیغ او نتوان شدن ممنون آب
۶نیست سیر عالم نیرنگ جای دم زدن
عشق دریاهای آتش دارد و هامون آب
۷معنی آسودگی نفس طلسم خامشیست
برمن ازموجگهرشد روشن این مضمون آب
۸طبعم از آشفتگی دام صفای دیگر است
درخور امواج باشد حسن روزافزون آب
۹قلزم امکان نم موج سرابی هم نداشت
تشنگیهاکرد ما را اینقدر مفتون آب
۱۰وحدتاز خودداریما تهمتآلود دوییست
عکس در آب است تا استادهای بیرون آب
۱۱صافطبعانند بیدل بسمل شوق بهار
جادهٔ رگهای گل دارد سراغ خون آب
۱۲