هرکه راکردند راحت محرم احسان شب
چون سحربرآه محمل بست درهجران شب
۱تیرهبختان را ز نادانی به چشم کم مبین
صبح با آن روشنیگردیست از دامان شب
۲آسمان نشناخت موقع ورنه در تحریر فیض
بر بیاض صبح ننوشتی خط ریحان شب
۳بهر منع شکوه بختم سرمهسایی میکند
لیک ازین غافلکه میبالد بلند افغان شب
۴گر حضور صبح اقبالی نباشدگو مباش
از سیهبختی به سامان کردهام سامان شب
۵از فلک تا زله برداری شکم برپشت بند
آفتاب اینجاست داغ آرزوی نان شب
۶با چنین خوابیکه بختم مایهدار نقد اوست
میتوانکردن ادا از روز من تاوان شب
۷سطر آهی نارسا افتاد رنگ صبح ریخت
زان همه مشقی که کردم در دبیرستان شب
۸الفت بخت سیه چون سایه داغمکرده است
ششجهت روز است و مندارم همان دامان شب
۹بیدل از یادش به ترک خواب سودا کردهایم
ورنه جز محمل قماشی نیست در دکان شب
۱۰