باز گردون در عبیرافشانی زلف شب است
سرمهٔ خط که امشب نور چشم کوکب است
۱تشنگان وادی امید را تر کن لبی
ای که جوش چشمهٔ خضرت به چاه غبغب است
۲یاد زلفت گر نباشد دل تپش آواره نیست
طایر ما را پریشانی ز پرواز شب است
۳مدت بیماری امکان که نامش زندگیست
یک نفس تحریک نبض وی شرر گرد تب است
۴هر که را دیدیم درس وحشت از بر میکند
مخمل آفاق طفلان جنون را مکتب است
۵جان بیرنگیست هرکس بگذرد از قید جسم
ناله چون از لب برون آمد هوایش قالب است
۶از فریب سرمهساییهای آن چشم سیاه
سرمهدان را میل انگشت تحیر بر لب است
۷ذرهای در دشت امکان از هوس آزاد نیست
صبح و شام اینجا غبار کاروان مطلب است
۸نیست تشویش خر و بارت به غیر از عذر لنگ
گر توانی رفتن از خود بیخودی هم مرکب است
۹در بیابانی که ما راه طلب گم کردهایم
کرم شبتابی اگر در جلوه آید کوکب است
۱۰جز شکست بیضه تعمیر پر پرواز نیست
گر ز خودداری دلت وارست مذهب مشرب است
۱۱بر لب اظهار بیدل مهر خاموشیست لیک
سینهٔ ما چون خم می گرم جوش یارب است
۱۲