با دلِ آسوده از تشویشِ آب و نان برآ
همچو صحرا پای در دامن ز خانومان برآ
۱اضطرابی نیست در پروازِ شبنم زین چمن
گر تو هم از خود برون آیی به این عنوان برآ
۲اوجِ اقبالِ جهان را پایهٔ فرصت کجاست
گو سرشکی چند بر بامِ سرِ مژگان برآ
۳خاطرت گر جمع شد از هر دو عالم فارغی
قطرهواری چون گهر زین بحرِ بیپایان برآ
۴در جهانِ بیخبر شرم از که باید داشتن
دیدهٔ بینا ندارد هیچکس عریان برآ
۵اقتضای دورِ این محفل اگر فهمیدهای
چون فراموشی به گردِ خاطرِ یاران برآ
۶کم ز یوسف نیستی ای قدردانِ عافیت
چاه و زندان مغتنم گیر از صفِ اخوان برآ
۷دعوی فضل و هنر خواریست در ابنای دهر
آبرو میخواهی اینجا اندکی نادان برآ
۸عالمی در امتحانگاهِ هوس تک میزند
گر نهای قانع تو هم بیتابِ این و آن برآ
۹تا نگردی پایمالِ منّتِ امدادِ خلق
بیعرق گامی دو پیش از خجلتِ احسان برآ
۱۰از فسردن ننگ دارد جوهرِ تمکینِ مرد
چون کمان در خانه باش و بر سرِ میدان برآ
۱۱هر کس اینجا قسمتش در خوردِ استعدادِ اوست
قابلِ صد نعمتی از پرده چون دندان برآ
۱۲گر به شمشیرت برانند از ادبگاهِ نیاز
همچو خون از زخمِ بیدل با لبِ خندان برآ
۱۳