هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
پشت پایی بود معراج این بنای پست را
۱بر فضولی ناکجا خواهی دکان ناز چید
جزگشاد و بست جنسی نیست درکف دست را
۲عمرها شد شورزنجیرازنفس وا میکشم
کشور دیوانه مجنونکرد بند و بست را
۳قول وفعل طینت بیباک دررهن خطاست
لغزش پا و زبان دارد تصرف مست را
۴با همه معدوم از قید توهّم چاره نیست
ماهی بحرکمان هم میشناسد شست را
۵سرمهکردم تا قی چشمی به خویشم واکند
فطرت بینورتاکی نیست بیند هست را
۶بیدلازنازکخیالان مشقهمواریخوشاست
تا نیفشارد تأمل معنی یکدست را
۷