جوش حرص از یأس من آخر ز تابوتب نشست
گرد سودنهای دستم بر سر مطلب نشست
۱نیست هرکس محرم وضع ادبگاه جمال
بر تبسم کرد شوخی خط برون لب نشست
۲مگذرید از راستیها ورنه طبعکج خرام
میرسد جایی که باید بر دم عقرب نشست
۳طالع دون همتان خفتهست در زیر زمین
بر فلک باور ندارم از چنین کوکب نشست
۴دوستان باید به یاد آرند تعظیم وفاق
شمع هم در انجمن بعد از وداع شب نشست
۵بیش از این بر پیکر بیحس مچینید اعتبار
مشت خاکی گل شد و چون خشت در قالب نشست
۶شکر عزت هرقدر باشد به جا آوردنیست
بوسه داد اول رکاب آنکسکه بر مرکب نشست
۷روز اول آفرینشها مقام خود شناخت
آفرین بر وصف و لعنت بر زبانسب نشست
۸انفعال است اینکه بنشاند غبار طبع ظلم
هرکجا تبخالهای گل کرد شور تب نشست
۹میکشی کردیم و آسودیم از تشویش وهم
کرد چندین مذهب از یکجرعهٔ مشرب نشست
۱۰بیدل از کسب ادب ظلم است بر آزادگی
ناله دارد بازی طفلی که در مکتب نشست
۱۱