جرأت سؤال شرم ترا گر جواب داشت
انگشت زینهار به غربال آب داشت
۱خلقی ز مدعا تهی از هیچ پر شدهست
نه چرخ یک علامت صاد انتخاب داشت
۲بیرون نجست از آتش دل سعی هیچکس
شور جهان چکیدن اشک کباب داشت
۳تا نقش ما غبار نشد برنخاستیم
کس پی نبرد صورت دیباچه خواب داشت
۴از پیکر خمیده، دل آسودگی ندید
این خانه پا ز حلقهٔ در در رکاب داشت
۵خاک فسرده بر سر ناموس اعتبار
گنجیست در خیال که ما را خراب داشت
۶صبح ازل همان عدمم بوده در نظر
در پنبهزار نیز کتان ماهتاب داشت
۷یارب تبسمِ که زد این شیشهها به سنگ
تا ریخت اشکم از مژه بوی گلاب داشت
۸زین بزم، سر خوش دل مأیوس میرویم
پیمانهٔ شکستهٔ ما هم شراب داشت
۹دیدیم جلوهای که کس آنجا نمیرسد
ای حیرت آب شو که تماشا نقاب داشت
۱۰امروز با هزار کدورت مقابلیم
رفت آن صفا که آینه با ما حساب داشت
۱۱سودیم دست و ختم شد اظهار وهم و ظن
علم و عمل درین دو ورق صد کتاب داشت
۱۲این تیرگی که در ورق ما نوشتهاند
چون سایه نسخه در بغل آفتاب داشت
۱۳دست رد از گشودن لب کرد یأس بیخت
دم نازدن دعای همه مستجاب داشت
۱۴از عرض احتیاج شکستیم رنگ شرم
آه از حیا که رنگ رخ ما حباب داشت
۱۵بیدل به قلزمی که تو غواص فطرتی
گوهر گره به رشتهٔ موج سراب داشت
۱۶