گرمرفتاری که سر در راه آن یکتا گذاشت
گام اول چون شرر خود را به جای پا گذاشت
۱وارث دیگر ندارد دودمان زندگی
هرکهحسرتبرد اپنجا عبرتیبر ماگذاشت
۲درتماشای تو چون آبینه از جنس شعور
آنچه با ما بود حیرت بود و چشمی واگذاشت
۳الوداع ای نغمهٔ فرصت، کز افسون امل
عشرت امروز ما بنیاد بر فردا گذاشت
۴بینیازیهای یأس از بهر ما سامان نکرد
آنقدر دستی که نتوان دامن دلها گذاشت
۵بعد ازین دربند گوهر خاک میباید شدن
قطر ما رقص موجی داشت در دریا گذاشت
۶در گداز خود چو اخگر فیض مرهم دیدهایم
میتوان خاکستر ما را به داغ ما گذاشت
۷همت ما را دماغ بینشانی هم نبود
خودنمایی اینقدر سر در پی عنقا گذاشت
۸سجده شکر فنا خاص جبین شمع نیست
هرکه طیکرد این بیابان سر به زیر پا گذاشت
۹جور طفلان هم بهار راحت دیوانه است
سر به سنگی مینهد گر دامن صحرا گذاشت
۱۰گر عروج آهنگی، از زندانگه گردون برآ
می سراپا نشئه شد تا دامن مینا گذاشت
۱۱شب ز برق بیخودی چونکاغذ آتشزده
سوختم چندان که داغت بر تن من جا گذاشت
۱۲چو سپند از درد و داغ بیکسیهایم مپرس
دود آهی داشتم رفت و مرا تنها گذاشت
۱۳هرکه زد بیدل به سیر وادی حیرت قدم
گام اول حسرت رفتن چو نقش پا گذاشت
۱۴