تو کار خویش کن اینجا تویی در من نمیگنجد
گریبان عالمی دارد که در دامن نمیگنجد
۱گرفتم نوبهاری پیش خود نشو و نما سرکن
بساطآرایی ناز تو در گلخن نمیگنجد
۲چو بوی گل وداع کسوت هستیست اظهارت
سر مویی اگر بالی به پیراهن نمیگنجد
۳به یکتاییست ربطی تار و پود بینیازی را
که در آغوش چاک اینجا سر سوزن نمیگنجد
۴بساط ماجرای سایه و خورشید طی کردم
در آن خلوت که او باشد، خیال من نمیگنجد
۵غرور هستی و فکر حضور حق خیال است این
سری در جیب آگاهی به این گردن نمیگنجد
۶برون تاز است عشق از دامگاه وهم جسمانی
تو چاهی درخور خود کندهای بیژن نمیگنجد
۷ز پرواز غبار رنگ و بو آواز میآید
که بالافشانی عنقا در این گلشن نمیگنجد
۸تو در آغوش بیپروای دل گنجیدهای ورنه
در این دقتسرا امید گنجیدن نمیگنجد
۹ببند از خویش چشم و جلوهٔ مطلق تماشا کن
که حسنی داری و در پردهٔ دیدن نمیگنجد
۱۰درشتیهای طبع از عشق گردد قابل نرمی
به غیر از سعی آتش آب در آهن نمیگنجد
۱۱دل آگاه از هستی نبیند جز عدم بیدل
به غیر از عکس در آیینه روشن نمیگنجد
۱۲