جوش زخمم داد سر در صبح محشر تیغ را
کرد خون گرم من بال سمندر تیغ را
۱از گزیدنهای رشک ابروی چینپرورت
بر زبان پیداست دندانهای جوهر تیغ را
۲بسمل ناز تو چون مشق تپیدن میکند
میکشد چون مدّ بسمالله بر سر تیغ را
۳جمع با زینت نگردد جوهر مردانگی
از برش عاری بود گر سازی از زر تیغ را
۴زینت هرکس به قدر اقتضای وضع اوست
قبضه داند بر سر خود به ز افسر تیغ را
۵سرخوش تسلیم از تهدید دوران ایمناست
کس نراند بر سر بسمل مکرر تیغ را
۶در هجوم عاجزی آفت گوارا میشود
میشمارد مرغ بیپرواز شهپر تیغ را
۷کوه اندوهیم از سنگینی پای طلب
نالهٔ خوابیده میدانیم بر سر تیغ را
۸طبع سرکش تا کجا تقلید همواری کند
سختدشوار است دادن آب گوهر تیغ را
۹از هنر آیینهٔ مقدار هرکس روشناست
رشتهٔ شمعاست بیدل موج جوهر تیغ را
۱۰