سادگی باغیست طبع عافیتآهنگ را
وقف طاووسان رعنا کن گل نیرنگ را
۱دل چو خون گردد بهار تازه رویی صید توست
موج صهبا دام پرواز است مرغ رنگ را
۲طبع ظالم را قوی سرمایه سازد دستگاه
سختی افزونتر کند الماس گشتن سنگ را
۳از کواکب چشم نتوان داشت فیض تربیت
ناتوانبینیست لازم دیدههای تنگ را
۴مانع جولان شوقم پای خوابآلود نیست
تار نتواند دهد افسردگی آهنگ را
۵خار شوق از پای مجنون غمت نتوان کشید
شیر کی خواهد جدا بیند ز ناخن چنگ را
۶با نسیم خندهٔ گل غنچه از خود میرود
دل صدا باشد شکست شیشههای رنگ را
۷میکند دل را غبار درد تعلیم خروش
طوطی مینای ما آیینه داند سنگ را
۸گر نداری طاقت از اظهار دعوی شرم دار
شوخی رفتار رسواییست پای لنگ را
۹زندگی در بند و قید رسم عادت مردن است
دست، دست توست، بشکن این طلسم ننگ را
۱۰ز آمد و رفت نفس آیینهٔ دل تیره شد
موج صیقل آبیاری کرد بیدل زنگ را
۱۱