گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
از شرر پرواز خواهد گشت تمکین سنگ را
۱من به درد نارساییها چهسان دزدم نفس
میکند بیدست و پایی ناله تلقین سنگ را
۲از جسد رنگ گداز دل توان دید آشکار
گر شود دامن به خون لعل رنگین سنگ را
۳چون صدا هرکس به رنگی میرود زین کوهسار
آتشم فهمید آخر خانهٔ زین سنگ را
۴از شکست ما صدای شکوه نتوان یافتن
شیشه اینجا میگشاید لب به تحسین سنگ را
۵دیدهٔ بیدار را خواب گران زیبنده نیست
ای شرر تا چند خواهی کرد بالین سنگ را
۶ساز این کهسار غیر از ناله آهنگی نداشت
آرمیدن اینقدرها کرد سنگین سنگ را
۷صافی دل مفت عیش است از حسد پرهیز کن
هوش اگر جامت دهد بر شیشه مگزین سنگ را
۸فیض سودامشربان از بس که عام افتاده است
خون مجنون میکند دامان گلچین سنگ را
۹ظالم از ساز حسد بی دستگاه عیش نیست
از شرر دایم چراغان در دل است این سنگ را
۱۰تا نفس دارد تردد جسم را سرگشتگیست
تا نیاساید فلاخن نیست تسکین سنگ را
۱۱گر همه بر خاک پیچید عشق حسن آرد برون
کوشش فرهاد آخر کرد شیرین سنگ را
۱۲عافیتها نیست غیر از پردهٔ ساز شکست
شیشه میبیند نگاه عاقبتبین سنگ را
۱۳خواب غفلت میشود پا در رکاب از موج اشک
در میان آب بیدل نیست تمکین سنگ را
۱۴