غم آمد همه بهرهٔ گرگسار
ز گرگان جنگی و اسفندیار
۱یکی خوان زرین بیاراستند
خورشها بخوردند و می خواستند
۲بفرمود تا بسته را پیش اوی
ببردند لرزان و پرآب روی
۳سه جام میش داد و پرسش گرفت
که اکنون چه گویی چه بینم شگفت
۴چنین گفت با نامور گرگسار
که ای نامور شیردل شهریار
۵دگر منزلت شیری آید به جنگ
که با جنگ او برنتابد نهنگ
۶عقاب دلاور بر آن راه شیر
نپرد وگر چند باشد دلیر
۷بخندید روشندل اسفندیار
بدو گفت کای ترک ناسازگار
۸ببینی تو فردا که با نرهشیر
چگونه شوم من به جنگش دلیر
۹چو تاریک شد شب بفرمود شاه
از آن جایگاه اندر آمد سپاه
۱۰شب تیره لشکر همی راندند
بر او بر همی آفرین خواندند
۱۱چو خورشید ز آن چادر لاژورد
یکی مطرفی کرد دیبای زرد
۱۲سپهبد به جای دلیران رسید
به هامون و پرخاش شیران رسید
۱۳پشوتن بفرمود تا رفت پیش
ورا پندها داد ز اندازه بیش
۱۴بدو گفت کاین لشکر سرفراز
سپردم ترا من شدم رزمساز
۱۵بیامد چو با شیر نزدیک شد
جهان بر دل شیر تاریک شد
۱۶یکی بود نر و دگر ماده شیر
برفتند پرخاشجوی و دلیر
۱۷چو نر اندر آمد یکی تیغ زد
ببد ریگ زیرش به سان بسد
۱۸ز سر تا میانش به دو نیم گشت
دل شیر ماده پر از بیم گشت
۱۹چو جفتش برآشفت و آمد فراز
یکی تیغ زد بر سرش رزمساز
۲۰به ریگ اندر افگند غلتان سرش
ز خون لعل شد دست و جنگی برش
۲۱به آب اندر آمد سر و تن بشست
نگهدار جز پاک یزدان نجست
۲۲چنین گفت کای داور داد و پاک
به دستم ددان را تو کردی هلاک
۲۳هم اندر زمان لشکر آنجا رسید
پشوتن سر و یال شیران بدید
۲۴بر اسفندیار آفرین خواندند
ورا نامدار زمین خواندند
۲۵وز آنجا بیامد کی رهنمای
به نزدیک خرگاه و پردهسرای
۲۶نهادند خوان و خورشهای نغز
بیاورد سالار پاکیزه مغز
۲۷