دلِ روشنِ من چو برگشت از اوی
سوی تختِ شاهِ جهان کَرد روی
۱که این نامه را دَستِ پیش آوَرَم
زِ دفتر به گفتارِ خویش آوَرَم
۲بِپُرسیدَم از هر کسی بیشُمار
بتَرسیدَم از گردشِ روزگار
۳مَگر خود دِرَنگم نباشَد بَسی
ببایَد سِپُردَن به دیگر کَسی
۴و دیگر که گَنجَم وَفادار نیست
همین رَنج را کَس خریدار نیست
۵بر این گونه یِک چَند بُگذاشتَم
سخن را نَهُفته هَمی داشتَم
۶سَراسَر زَمانه پُر از جَنگ بود
به جویندگان بَر جَهان تَنگ بود
۷زِ نیکو سُخن بِهْ چه اَندر جَهان
به نَزدِ سُخن سَنجِ فَرُّخ مَهان
۸اگر نامَدی این سخن از خُدای
نَبی کِی بُدی نَزدِ ما رَهنُمای
۹به شَهرَم یکی مِهربان دوست بود
تو گفتی که با مَن به یِک پوست بود
۱۰مَرا گُفت خوب آمَد این رای تو
به نیکی گِراید هَمی پای تو
۱۱نِبِشته من این نامهٔ پَهلَوی
به پیشِ تو آرَم مَگَر نَغنَوی
۱۲گشاده زَبان و جوانیت هَست
سخن گفتنِ پَهلوانیت هَست
۱۳شو این نامهٔ خسروان باز گوی
بدین جوی نَزدِ مَهان آبروی
۱۴چو آوَرد این نامه نَزدیکِ مَن
بَر اَفروخت این جانِ تاریکِ مَن
۱۵