چو از دفتر این داستانها بَسی
همیخواند خواننده بَر هر کسی
۱جهان دل نهاده بدین داستان
همان بِخْرَدان نیز و هَم راستان
۲جوانی بیامد گُشاده زبان
سُخن گفتنِ خوب و طبعِ روان
۳به شعر آرَم این نامه را گفت مَن
از او شادمان شُد دلِ انجمن
۴جوانیش را خوی بَد یار بود
اَبا بَد همیشه به پیکار بود
۵بر او تاختن کَرد ناگاه مرگ
نهادش به سَر بر یکی تیره تَرگ
۶بِدان خوی بَد جانِ شیرین بِداد
نَبُد از جوانیش یک روز شاد
۷یکایک از او بخت برگَشته شد
به دستِ یکی بنده بر کُشته شد
۸بِرَفت او و این نامه ناگفته ماند
چُنان بختِ بیدارِ او خُفته ماند
۹الهی عَفو کُن گناهِ وُرا
بیَفزای دَر حَشْر جاهِ وُرا
۱۰