بدین نامه چون دست کردم دراز
یکی مهتری بود گردنفراز
۱جوان بود و از گوهر پهلوان
خردمند و بیدار و روشن روان
۲خداوند رای و خداوند شرم
سخن گفتن خوب و آوای نرم
۳مرا گفت کز من چه باید همی
که جانت سخن برگراید همی
۴به چیزی که باشد مرا دسترس
بکوشم نیازت نیارم به کس
۵همی داشتم چون یکی تازه سیب
که از باد نامد به من بر نهیب
۶به کیوان رسیدم ز خاک نژند
از آن نیکدل نامدار ارجمند
۷به چشمش همان خاک و هم سیم و زر
کریمی بدو یافته زیب و فر
۸سراسر جهان پیش او خوار بود
جوانمرد بود و وفادار بود
۹چنان نامور گم شد از انجمن
چو در باغ سرو سهی از چمن
۱۰نه ز او زنده بینم نه مرده نشان
به دست نهنگان مردم کشان
۱۱دریغ آن کمربند و آن گِردگاه
دریغ آن کِیی برز و بالای شاه
۱۲گرفتار ز او دل شده ناامید
نوان لرز لرزان به کردار بید
۱۳یکی پند آن شاه یاد آوریم
ز کژی روان سوی داد آوریم
۱۴مرا گفت کاین نامهٔ شهریار
گرت گفته آید به شاهان سپار
۱۵بدین نامه من دست بردم فراز
به نام شهنشاه گردنفراز
۱۶