به دل گفت موبد که بد روزگار
که فرمان چنین آمد از شهریار
۱همه مرگ راییم برنا و پیر
ندارد پسر شهریار اردشیر
۲گر او بیعدد سالیان بشمرد
به دشمن رسد تخت چون بگذرد
۳همان به کزین کار ناسودمند
به مردی یکی کار سازم بلند
۴ز کشتن رهانم مر این ماه را
مگر زین پشیمان کنم شاه را
۵هرانگه کزو بچه گردد جدا
به جای آرم این گفتهٔ پادشا
۶نه کاریست کز دل همی بگذرد
خردمند باشم به از بیخرد
۷بیاراست جایی به ایوان خویش
که دارد ورا چون تن و جان خویش
۸به زن گفت اگر هیچ باد هوا
ببیند ورا من ندارم روا
۹پس اندیشه کرد آنک دشمن بسیست
گمان بد و نیک با هرکسیست
۱۰یکی چاره سازم که بدگوی من
نراند به زشت آب در جوی من
۱۱به خانه شد و خایه ببرید پست
برو داغ و دارو نهاد و ببست
۱۲به خایه نمک بر پراگند زود
به حقه در آگند بر سان دود
۱۳هماندر زمان حقه را مهر کرد
بیامد خروشان و رخساره زرد
۱۴چو آمد به نزدیک تخت بلند
همان حقه بنهاد با مهر و بند
۱۵چنین گفت با شاه کین زینهار
سپارد به گنجور خود شهریار
۱۶نوشته بر آن حقه تاریخ آن
پدیدار کرده بن و بیخ آن
۱۷