کنون ای سراینده فرتوت مرد
سوی گاه اشکانیان بازگرد
۱چه گفت اندر آن نامهٔ راستان
که گوینده یاد آرد از باستان
۲پس از روزگار سکندر جهان
چه گوید کِرا بود تخت مهان
۳چنین گفت داننده دهقان چاچ
کزان پس کسی را نبد تخت عاج
۴بزرگان که از تخم آرش بدند
دلیر و سبکسار و سرکش بدند
۵به گیتی به هر گوشهای بر یکی
گرفته ز هر کشوری اندکی
۶چو بر تختشان شاد بنشاندند
ملوک طوایف همی خواندند
۷برین گونه بگذشت سالی دویست
تو گفتی که اندر زمین شاه نیست
۸نکردند یاد این ازان آن ازین
برآسود یک چند روی زمین
۹سکندر سگالید زینگونه رای
که تا روم آباد ماند به جای
۱۰نخست اشک بود از نژاد قباد
دگر گرد شاپور خسرو نژاد
۱۱ز یک دست گودرز اشکانیان
چو بیژن که بود از نژاد کیان
۱۲چو نرسی و چون اورمزد بزرگ
چو آرش که بد نامدار سترگ
۱۳چو زو بگذری نامدار اردوان
خردمند و با رای و روشنروان
۱۴چو بنشست بهرام ز اشکانیان
ببخشید گنجی بارزانیان
۱۵ورا خواندند اردوان بزرگ
که از میش بگسست چنگال گرگ
۱۶ورا بود شیراز تا اصفهان
که داننده خواندش مرز مهان
۱۷به اصطخر بد بابک از دست اوی
که تنین خروشان بد از شست اوی
۱۸چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان
نگوید جهاندار تاریخشان
۱۹کزیشان جز از نام نشنیدهام
نه در نامهٔ خسروان دیدهام
۲۰سکندر چو نومید گشت از جهان
بیفگند رایی میان مهان
۲۱بدان تا نگیرد کس از روم یاد
بماند مران کشور آباد و شاد
۲۲چو دانا بود بر زمین شهریار
چنین آورد دانش شاه بار
۲۳