چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان
۱خورشگر ببردی به ایوان شاه
همی ساختی راه درمان شاه
۲بکشتی و مغزش بپرداختی
مر آن اژدها را خورش ساختی
۳دو پاکیزه از گوهر پادشا
دو مرد گرانمایه و پارسا
۴یکی نام ارمایل پاکدین
دگر نام گرمایل پیشبین
۵چنان بد که بودند روزی به هم
سخن رفت هر گونه از بیش و کم
۶ز بیدادگر شاه وز لشکرش
و زان رسمهای بد اندر خورش
۷یکی گفت ما را به خوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری
۸و زان پس یکی چارهای ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن
۹مگر زین دو تن را که ریزند خون
یکی را توان آوریدن برون
۱۰برفتند و خوالیگری ساختند
خورشها و اندازه بشناختند
۱۱خورش خانهٔ پادشاه جهان
گرفت آن دو بیدار دل در نهان
۱۲چو آمد به هنگام خون ریختن
به شیرین روان اندر آویختن
۱۳از آن روزبانان مردمکُشان
گرفته دو مرد جوان را کشان
۱۴زنان پیش خوالیگران تاختند
ز بالا به روی اندر انداختند
۱۵پر از درد خوالیگران را جگر
پر از خون دو دیده پر از کینه سر
۱۶همی بنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
۱۷از آن دو یکی را بپرداختند
جز این چارهای نیز نشناختند
۱۸برون کرد مغز سر گوسفند
بیامیخت با مغز آن ارجمند
۱۹یکی را به جان داد زنهار و گفت
نگر تا بیاری سر اندر نهفت
۲۰نگر تا نباشی به آباد شهر
تو را از جهان دشت و کوه است بهر
۲۱به جای سرش زان سری بیبها
خورش ساختند از پی اژدها
۲۲از این گونه هر ماهیان سی جوان
از ایشان همی یافتندی روان
۲۳چو گرد آمدی مرد از ایشان دویست
بر آن سان که نشناختندی که کیست
۲۴خورشگر بدیشان بزی چند و میش
سپردی و صحرا نهادند پیش
۲۵کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد
که ز آباد ناید به دل برش یاد
۲۶پس آیین ضحاک وارونهخوی
چنان بد که چون میبدش آرزوی
۲۷ز مردان جنگی یکی خواستی
بکشتی چو با دیو برخاستی
۲۸کجا نامور دختری خوبروی
به پرده درون بود بیگفتگوی
۲۹پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش
۳۰