چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
۱سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد بر این روزگار دراز
۲نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
۳هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
۴شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
۵دو پاکیزه از خانهٔ جمّشید
برون آوریدند لرزان چو بید
۶که جمشید را هر دو دختر بدند
سر بانوان را چو افسر بدند
۷ز پوشیدهرویان یکی شهرناز
دگر پاکدامن به نام ارنواز
۸به ایوان ضحاک بردندشان
بر آن اژدهافش سپردندشان
۹بپروردشان از ره جادویی
بیاموختشان کژی و بدخویی
۱۰ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
۱۱