چو بهرام در سوک بهرامشاه
چهل روز ننهاد بر سر کلاه
۱برفتند گردان بسیار هوش
پر از درد با ناله و با خروش
۲نشستند با او به سوک و به درد
دو رخ زرد و لبها شده لاژورد
۳وزان پس بشد موبد پاکرای
که گیرد مگر شاه بر گاه جای
۴به یک هفته با او بکوشید سخت
همی بود تا بر نشست او به تخت
۵چو بنشست بهرام بر تخت داد
برسم کیان تاج بر سر نهاد
۶نخست آفرین کرد بر کردگار
فروزندهٔ گردش روزگار
۷فزایندهٔ دانش و راستی
گزایندهٔ کژی و کاستی
۸خداوند کیوان و گردان سپهر
ز بنده نخواهد به جز داد و مهر
۹ازان پس چنین گفت کای بخردان
جهاندیده و پاکدل موبدان
۱۰شما هرک دارید دانش بزرگ
مباشید با شهریاران سترگ
۱۱به فرهنگ یازد کسی کش خرد
بود روشن و مردمی پرورد
۱۲سر مردمی بردباری بود
چو تندی کند تن به خواری بود
۱۳هرانکس که گشت ایمن او شاد شد
غم و رنج با ایمنی باد شد
۱۴توانگرتر آن کو دلی راد داشت
درم گرد کردن به دل باد داشت
۱۵اگر نیستت چیز لختی بورز
که بیچیز کس را ندارند ارز
۱۶مروت نیابد کرا چیز نیست
همان جاه نزد کسش نیز نیست
۱۷چو خشنود باشی تنآسان شوی
وگر آز ورزی هراسان شوی
۱۸نه کوشیدنی کان برآرد به رنج
روان را به پیچاند از آز گنج
۱۹ز کار زمانه میانه گزین
چو خواهی که یابی بداد آفرین
۲۰چو خشنود داری جهان را به داد
توانگر بمانی و از داد شاد
۲۱همه ایمنی باید و راستی
نباید به داد اندرون کاستی
۲۲چو شادی بکاهی بکاهد روان
خرد گردد اندر میان ناتوان
۲۳چو شد پادشاهیش بر سال بیست
یکی کم برو زندگانی گریست
۲۴شد آن تاجور شاه با خاک جفت
ز خرم جهان دخمه بودش نهفت
۲۵جهان را چنین است آیین و ساز
ندارد به مرگ از کسی چنگ باز
۲۶پسر بود او را یکی شادکام
که بهرام بهرامیان داشت نام
۲۷بیامد نشست از بر تخت شاد
کلاه کیانی به سر بر نهاد
۲۸کنون کار بهرام بهرامیان
بگویم تو بشنو به جان و روان
۲۹