سر گاه و دیهیم شاه اورمزد
بیارایم اکنون چو ماه اورمزد
۱ز شاهی برو هیچ تاوان نبود
ازان بد که عهدش فراوان نبود
۲چو بنشست شاه اورمزد بزرگ
به آبشخور آمد همی میش و گرگ
۳چنین گفت کای نامور بخردان
جهان گشته و کار دیده ردان
۴بکوشیم تا نیکی آریم و داد
خنک آنک پند پدر کرد یاد
۵چو یزدان نیکیدهش نیکوی
بما داد و تاج سر خسروی
۶به نیکی کنم ویژه انبازتان
نخواهم که بی من بود رازتان
۷بدانید کان کو منی فش بود
بر مهتران سخت ناخوش بود
۸ستیزه بود مرد را پیش رو
بماند نیازش همه ساله نو
۹همان رشک شمشیر نادان بود
همیشه برو بخت خندان بود
۱۰دگر هرک دارد ز هر کار ننگ
بود زندگانی و روزیش تنگ
۱۱در آز باشد دل سفله مرد
بر سفلگان تا توانی مگرد
۱۲هرانکس که دانش نیابی برش
مکن رهگذر تازید بر درش
۱۳به مرد خردمند و فرهنگ و رای
بود جاودان تخت شاهی به پای
۱۴دلت زنده باشد به فرهنگ و هوش
به بد در جهان تا توانی مکوش
۱۵خرد همچو آبست و دانش زمین
بدان کاین جدا و آن جدا نیست زین
۱۶دل شاه کز مهر دوری گرفت
اگر بازگردد نباشد شگفت
۱۷هرانکس که باشد مرا زیردست
همه شادمان باد و یزدانپرست
۱۸به خشنودی کردگار جهان
خرد یار باد آشکار و نهان
۱۹خردمند گر مردم پارسا
چو جایی سخن راند از پادشا
۲۰همه سخته باید که راند سخن
که گفتار نیکو نگردد کهن
۲۱نباید که گویی به جز نیکوی
وگر بد سراید نگر نشنوی
۲۲ببیند دل پادشا راز تو
همان بشنود گوش آواز تو
۲۳چه گفت آن سخنگوی پاسخ نیوش
که دیوار دارد به گفتار گوش
۲۴همه انجمن خواندند آفرین
بران شاه بینادل و پاکدین
۲۵پراگنده گشت آن بزرگ انجمن
همه شاد زان سرو سایه فگن
۲۶همان رسم شاپور شاه اردشیر
همی داشت آن شاه دانشپذیر
۲۷جهانی سراسر بدو گشت شاد
چه نیکو بود شاه با بخش و داد
۲۸همی راند با شرم و با داد کار
چنین تا برآمد برین روزگار
۲۹بگسترد کافور بر جای مشک
گل و ارغوان شد به پالیز خشک
۳۰سهی سرو او گشت همچون کمان
نه آن بود کان شاه را بدگمان
۳۱نبود از جهان شاد بس روزگار
سرآمد بران دادگر شهریار
۳۲