برو نیز بگذشت سال دراز
سر تاجور اندر آمد به گاز
۱یکی پور بودش دلارام بود
ورا نام بهرام بهرام بود
۲بیاورد و بنشاندش زیر تخت
بدو گفت کای سبز شاخ درخت
۳نبودم فراوان من از تخت شاد
همه روزگار تو فرخنده باد
۴سراینده باش و فزاینده باش
شب و روز بآرامش و خنده باش
۵چنان رو که پرسند روز شمار
نپیچی سر از شرم پروردگار
۶به داد و دهش گیتی آباد دار
دل زیردستان خود شاد دار
۷که برکس نماند جهان جاودان
نه بر تاجدار و نه بر موبدان
۸تو از چرخ گردان مدان این ستم
چو از باد چندی گذاری به دم
۹به سه سال و سه ماه و بر سر سه روز
تهی ماند زو تخت گیتی فروز
۱۰چو بهرام گیتی به بهرام داد
پسر مر ورا دخمه آرام داد
۱۱چنین بود تا بود چرخ بلند
به اندُه چه داری دلت را نژند
۱۲چه گویی چه جویی چه شاید بُدَن
برین داستانی نشاید زدن
۱۳روانت گر از آز فرتوت نیست
نشست تو جز تنگ تابوت نیست
۱۴اگر مرگ دارد چنین طبع گرگ
پر از می یکی جام خواهم بزرگ
۱۵