چو بهرام بنشست بر تخت زر
دل و مغز جوشان ز مرگ پدر
۱همه نامداران ایرانیان
برفتند پیشش کمر بر میان
۲برو خواندند آفرین خدای
که تا جای باشد تو مانی به جای
۳که تاج کیی تارکت را سزاست
پدر بر پدر پادشاهی تراست
۴رخ بدسگالان تو زرد باد
وزان رفته جان تو بیدرد باد
۵چنین داد پاسخ که ای مهتران
سواران جنگی و کنداوران
۶ز دهقان وز مرد خسروپرست
به گیتی سوی بد میازید دست
۷بدانید کاین چرخ ناپایدار
نه پرورده داند نه پروردگار
۸سراسر ببندید دست از هوا
هوا را مدارید فرمانروا
۹کسی کو بپرهیزد از بدکنش
نیالاید اندر بدیها تنش
۱۰بدین سوی همواره خرم بود
گه رفتن آیدش بیغم بود
۱۱پناهی بود گنج را پادشا
نوازندهٔ مردم پارسا
۱۲تن شاه دین را پناهی بود
که دین بر سر او کلاهی بود
۱۳خنک آنک در خشم هشیارتر
همان بر زمین او بیآزارتر
۱۴گه دست تنگی دلی شاد و راد
جهان بیتن مرد دانا مباد
۱۵چو بر دشمنی بر توانا بود
به پی نسپرد ویژه دانا بود
۱۶ستیزه نه نیک آید از نامجوی
بپرهیز و گرد ستیزه مپوی
۱۷سپاهی و دهقان و بیکار شاه
چنان دان که هر سه ندارند راه
۱۸به خواب اندرست آنک بیکار بود
پشیمان شود پس چو بیدار بود
۱۹ز گفتار نیکو و کردار زشت
ستایش نیابی نه خرم بهشت
۲۰همه نام جویید و نیکی کنید
دل نیکپِی مردمان مشکنید
۲۱مرا گنج و دینار بسیار هست
بزرگی و شاهی و نیروی دست
۲۲خورید آنک دارید و آن را که نیست
بداند که با گنج ما او یکیست
۲۳سر بدرهٔ ما گشادست باز
نباید نشستن کس اندر نیاز
۲۴