به نرسی چنین گفت یک روز شاه
کز ایدر برو با نگین و کلاه
۱خراسان ترا دادم آباد کن
دل زیردستان به ما شاد کن
۲نگر تا نباشی به جز دادگر
میاویز چنگ اندرین رهگذر
۳پدر کرد بیداد و پیچد ازان
چو مردی برهنه ز باد خزان
۴بفرمود تا خلعتش ساختند
گرانمایه گنجی بپرداختند
۵بدو گفت یزدان پناه تو باد
سر تخت خورشید گاه تو باد
۶به رفتن دو هفته درنگ آمدش
تنآسان خراسان به چنگ آمدش
۷چو نرسی بشد هفتهای برگذشت
دل شاه ز اندیشه پردخته گشت
۸بفرمود تا موبد موبدان
برفت و بیاورد چندی ردان
۹بدو گفت شد کار قیصر دراز
رسولش همی دیر یابد جواز
۱۰چه مردست و اندر خرد تا کجاست
که دارد روان از خرد پشت راست
۱۱بدو گفت موبد انوشه بدی
جهاندار و با فره ایزدی
۱۲یکی مرد پیرست با رای و شرم
سخن گفتنش چرب و آواز نرم
۱۳کسی کش فلاطون بُدست اوستاد
خردمند و بادانش و بانژاد
۱۴یکی برمنش بود کامد ز روم
کنون خیره گشت اندرین مرز و بوم
۱۵بپژمرد چون لاله در ماه دی
تنش خشک و رخساره همرنگ نی
۱۶همه کهترانش به کردار میش
که روز شکارش سگ آید به پیش
۱۷به کندی و تندی بما ننگرید
وزین مرز کس را به کس نشمرید
۱۸به موبد چنین گفت بهرام گور
که یزدان دهد فر و دیهیم و زور
۱۹مرا گر جهاندار پیروز کرد
شب تیره بر بخت من روز کرد
۲۰یکی قیصر روم و قیصر نژاد
فریدون ورا تاج بر سر نهاد
۲۱بزرگست وز سلم دارد نژاد
ز شاهان فزونتر به رسم و به داد
۲۲کنون مردمی کرد و فرزانگی
چو خاقان نیامد به دیوانگی
۲۳ورا پیش خوانیم هنگام بار
سخن تا چه گوید که آید به کار
۲۴وزان پس به خوبی فرستمش باز
ز مردم نیم در جهان بینیاز
۲۵یکی رزم جوید سپاه آورد
دگر بزم و زرین کلاه آورد
۲۶مرا ارج ایشان بباید شناخت
بزرگ آنک با نامداران بساخت
۲۷برو آفرین کرد موبد به مهر
که شادان بدی تا بگردد سپهر
۲۸