چو این نامه افتاد در دست من
به ماهی گراینده شد شست من
۱نگه کردم این نظم سست آمدم
بسی بیت ناتندرست آمدم
۲من این زان بگفتم که تا شهریار
بداند سخن گفتن نابکار
۳دو گوهر بد این با دو گوهر فروش
کنون شاه دارد به گفتار گوش
۴سخن چون بدین گونه بایدت گفت
مگو و مکن طبع با رنج جفت
۵چو بند روان بینی و رنج تن
به کانی که گوهر نیابی مکن
۶چو طبعی نباشد چو آب روان
مبر سوی این نامهٔ خسروان
۷دهن گر بماند ز خوردن تهی
ازان به که ناساز خوانی نهی
۸یکی نامه بود از گه باستان
سخنهای آن برمنش راستان
۹چو جامی گهر بود و منثور بود
طبایع ز پیوند او دور بود
۱۰گذشته برو سالیان شش هزار
گر ایدونک پرسش نماید شمار
۱۱نبردی به پیوند او کس گمان
پر اندیشه گشت این دل شادمان
۱۲گرفتم به گوینده بر آفرین
که پیوند را راه داد اندرین
۱۳اگرچه نپیوست جز اندکی
ز رزم و ز بزم از هزاران یکی
۱۴همو بود گوینده را راه بر
که بنشاند شاهی ابر گاهبر
۱۵همی یافت از مهتران ارج و گنج
ز خوی بد خویش بودی به رنج
۱۶ستایندهٔ شهریاران بدی
به کاخ افسر نامداران بدی
۱۷به شهر اندرون گشته گشتی سخن
ازو نو شدی روزگار کهن
۱۸من این نامه فرخ گرفتم به فال
بسی رنج بردم به بسیار سال
۱۹ندیدم سرافراز بخشندهای
به گاه کیانبر درخشندهای
۲۰مرا این سخن بر دل آسان نبود
بجز خامشی هیچ درمان نبود
۲۱نشستنگه مردم نیکبخت
یکی باغ دیدم سراسر درخت
۲۲به جایی نبد هیچ پیدا درش
بجز نام شاهی نبد افسرش
۲۳که گر در خور باغ بایستمی
اگر نیک بودی بشایستمی
۲۴سخن را چو بگذاشتم سال بیست
بدان تا سزاوار این رنج کیست
۲۵ابوالقاسم آن شهریار جهان
کزو تازه شد تاج شاهنشاهان
۲۶جهاندار محمود با فر و جود
که او را کند ماه و کیوان سجود
۲۷سر نامه را نام او تاج گشت
به فرش دل تیره چون عاج گشت
۲۸به بخش و به داد و به رای و هنر
نبد تاج را زو سزاوارتر
۲۹بیامد نشست از بر تخت داد
جهاندار چون او ندارد به یاد
۳۰ز شاهان پیشی همی بگذرد
کسی داستان را همی نشمرد
۳۱چه دینار بر چشم او بر چه خاک
به رزم و به بزم اندرش نیست باک
۳۲گه بزم زر و گه رزم تیغ
ز خواهنده هرگز ندارد دریغ
۳۳