چو لشکر شد از خواسته بینیاز
برو ناگذشته زمانی دراز
۱به شبگیر برخاست آوای کوس
هوا شد به کردار چشم خروس
۲ز بس نیزه و پرنیانی درفش
ستاره شده سرخ و زرد و بنفش
۳سکندر بیامد به سوی حرم
گروهی ازو شاد و بهری دژم
۴ابا نالهٔ بوق و با کوس تفت
به خان براهیم آزر برفت
۵که خان حرم را برآورده بود
بدو اندرون رنجها برده بود
۶خداوند خواندش بیتالحرام
بدو شد همه راه یزدان تمام
۷ز پاکی ورا خانهٔ خویش خواند
نیایش بران کو ترا پیش خواند
۸خدای جهان را نباشد نیاز
نه جای خور و کام و آرام و ناز
۹پرستشگهی بود تا بود جای
بدو اندرون یاد کرد خدای
۱۰پس آمد سکندر سوی قادسی
جهانگیر تا جهرم پارسی
۱۱چو آگاهی آمد به نصر قتیب
کزو بود مر مکه را فر و زیب
۱۲پذیره شدش با نبرده سران
دلاور سواران نیزهوران
۱۳سواری بیامد هم اندر زمان
ز مکه به نزد سکندر دمان
۱۴که این نامداری که آمد ز راه
نجوید همی تاج و گنج و سپاه
۱۵نبیرهٔ سماعیل نیک اخترست
که پور براهیم پیغمبرست
۱۶چو پیش آمدش نصر بنواختش
یکی مایهور جایگه ساختش
۱۷بدو شاد شد نصر و گوهر بگفت
همه رازها برگشاد از نهفت
۱۸سکندر چنین داد پاسخ بدوی
که ای پاکدل مهتر راستگوی
۱۹بدین دوده اکنون کدامست مه
جز از تو پسندیده و روزبه
۲۰بدو گفت نصر ای جهاندار شاه
خزاعست مهتر بدین جایگاه
۲۱سماعیل چون زین جهان درگذشت
جهانگیر قحطان بیامد ز دشت
۲۲ابا لشکر گشن شمشیرزن
به بیداد بگرفت شهر یمن
۲۳بسی مردم بیگنه کشته شد
بدین دودمان روز برگشته شد
۲۴نیامد جهانآفرین را پسند
برو تیره شد رای چرخ بلند
۲۵خزاعه بیامد چو او گشت خاک
بر رنج و بیداد بدرود پاک
۲۶حرم تا یمن پاک بر دست اوست
به دریای مصر اندرون شست اوست
۲۷سر از راه پیچیده و داد نه
ز یزدان یکی را به دل یاد نه
۲۸جهانی گرفته به مشت اندرون
نژاد سماعیل ازو پر ز خون
۲۹سکندر ز نصر این سخنها شنید
ز تخم خزاعه هرانکس که دید
۳۰به تن کودکان را نماندش روان
نماندند زان تخمه کس در جهان
۳۱ز بیداد بستد حجاز و یمن
به رای و به مردان شمشیرزن
۳۲نژاد سماعیل را برکشید
هرانکس که او مهتری را سزید
۳۳پیاده درآمد به بیتالحرام
سماعیلیان زو شده شادکام
۳۴بهر پی که برداشت قیصر ز راه
همی ریخت دینار گنجور شاه
۳۵