چو برگشت و آمد به درگاه قصر
ببخشید دینار چندی به نصر
۱توانگر شد آنکس که درویش بود
وگر خوردش از کوشش خویش بود
۲وزان جایگه شاد لشکر براند
به جده درآمد فراوان نماند
۳سپه را بفرمود تا هرکسی
بسازند کشتی و زورق بسی
۴جهانگیر با لشکری راهجوی
ز جده سوی مصر بنهاد روی
۵ملک بود قیطون به مصر اندرون
سپاهش ز راه گمانی فزون
۶چو بشنید کامد ز راه حرم
جهانگیر پیروز با باد و دم
۷پذیره شدش با فراوان سپاه
ابا بدره و برده و تاج و گاه
۸سکندر به دیدار او گشت شاد
همان گفت بدخواه او گشت باد
۹به مصر اندرون بود یک سال شاه
بدان تا برآسود شاه و سپاه
۱۰زنی بود در اندلس شهریار
خردمند و با لشکری بیشمار
۱۱جهانجوی بخشنده قیدافه بود
ز روی بهی یافته کام و سود
۱۲ز لشکر سواری مصور بجست
که مانند صورت نگارد درست
۱۳بدو گفت سوی سکندر خرام
وزین مرز و از ما مبر هیچ نام
۱۴به ژرفی نگه کن چنان چون که هست
به کردار تا چون برآیدت دست
۱۵ز رنگ و ز چهر و ز بالای اوی
یکی صورت آر از سر پای اوی
۱۶نگارنده بشنید و زو بر نشست
به فرمان مهتر میان را ببست
۱۷به مصر آمد از اندلس چون نوند
بر قیصر اسکندر ارجمند
۱۸چه برگاه دیدش چه بر پشت زین
بیاورد قرطاس و دیبای چین
۱۹نگار سکندر چنان هم که بود
نگارید و ز جای برگشت زود
۲۰چو قیدافه چهر سکندر بدید
غمی گشت و بنهفت و دم در کشید
۲۱سکندر ز قیطون بپرسید و گفت
که قیدافه را بر زمین کیست جفت
۲۲بدو گفت قیطون که ای شهریار
چنو نیست اندر جهان کامگار
۲۳شمار سپاهش نداند کسی
مگر باز جوید ز دفتر بسی
۲۴ز گنج و بزرگی و شایستگی
ز آهستگی هم ز بایستگی
۲۵به رای و به گفتار نیکی گمان
نبینی به مانند او در جهان
۲۶یکی شارستان کرده دارد ز سنگ
که نبساید آن هم ز چنگ پلنگ
۲۷زمین چار فرسنگ بالای اوی
برین هم نشانست پهنای اوی
۲۸گر از گنج پرسی خود اندازه نیست
سخنهای او در جهان تازه نیست
۲۹