چنین گفت پس شاه گردن فراز
کزین هرچه گفتید دارید راز
۱بخواند آن زمان زال را شهریار
کزو خواست کردن سخن خواستار
۲بدان تا بپرسند ازو چند چیز
نهفته سخنهای دیرینه نیز
۳نشستند بیدار دل بخردان
همان زال با نامور موبدان
۴بپرسید مر زال را موبدی
ازین تیزهش راهبین بخردی
۵که از ده و دو تای سرو سهی
که رُستهست شاداب با فرهی
۶ازآن برزده هر یکی شاخ سی
نگردد کم و بیش در پارسی
۷دگر موبدی گفت کای سرفراز
دو اسپ گرانمایه و تیزتاز
۸یکی زان به کردار دریای قار
یکی چون بلور سپید آبدار
۹بجنبید و هر دو شتابندهاند
همان یکدیگر را نیابندهاند
۱۰سهدیگر چنین گفت کان سی سوار
کجا بگذرانند بر شهریار
۱۱یکی کم شود باز چون بشمری
همان سی بود باز چون بنگری
۱۲چهارم چنین گفت کان مرغزار
که بینی پر از سبزه و جویبار
۱۳یکی مرد با تیز داسی بزرگ
سوی مرغزار اندر آید سترگ
۱۴همی بدرود آن گیا خشک و تر
نه بردارد او هیچ ازآن کار سر
۱۵دگر گفت کان برکشیده دو سرو
ز دریای با موج برسان غرو
۱۶یکی مرغ دارد بریشان کنام
نشیمش به شام آن بود این به بام
۱۷ازین چون بپرد شود برگ خشک
برآن بر نشیند دهد بوی مشک
۱۸ازآن دو همیشه یکی آبدار
یکی پژمریده شده سوگوار
۱۹بپرسید دیگر که بر کوهسار
یکی شارستان یافتم استوار
۲۰خرامند مردم ازان شارستان
گرفته به هامون یکی خارستان
۲۱بناها کشیدند سر تا به ماه
پرستنده گشتند و هم پیشگاه
۲۲وزآن شارستانشان به دل نگذرد
کس از یاد کردن سخن نشمرد
۲۳یکی بومهین خیزد از ناگهان
بر و بومشان پاک گردد نهان
۲۴بدان شارستانشان نیاز آورد
هم اندیشگان دراز آورد
۲۵به پرده درست این سخنها بجوی
به پیش ردان آشکارا بگوی
۲۶گر این رازها آشکارا کنی
ز خاک سیه مشک سارا کنی
۲۷