دبیر جهاندیده را پیش خواند
بران پیشگاه بزرگی نشاند
۱بفرمود تا نامه پاسخ نوشت
بیاراست چون مرغزار بهشت
۲ز بس بند و پیوند و نیکو سخن
ازان روز تا روزگار کهن
۳چوگشت از نوشتن نویسنده سیر
نگه کرد قیصر سواری دلیر
۴سخن گوی و روشن دل و یادگیر
خردمند و گویا و گرد و دبیر
۵بدو گفت رو پیش خسرو بگوی
که ای شاه بینا دل و راه جوی
۶مرا هم سلیحست و هم زر به گنج
نیاورد باید کسی را به رنج
۷وگر نیستیمان ز هر کشوری
درم خواستیمی ز هر مهتری
۸بدان تا تو از روم با کام خویش
به ایران گذشتی به آرام خویش
۹مباش اندرین بوم تیره روان
چنین است کردار چرخ روان
۱۰که گاهی پناهست و گاهی گزند
گهی با زیانیم و گه سودمند
۱۱کنون تا سلیح و سپاه و درم
فراز آورم تو نباشی دژم
۱۲بر خسرو آمد فرستاده مرد
سخنهای قیصر همه یاد کرد
۱۳