سکندر چو بشنید از یادگیر
بفرمود تا پیش او شد دبیر
۱نوشتند پس نامهای بر حریر
ز شیراوژن اسکندر شهرگیر
۲به نزدیک قیدافهٔ هوشمند
شده نام او در بزرگی بلند
۳نخست آفرین خداوند مهر
فروزندهٔ ماه و گردان سپهر
۴خداوند بخشنده داد و راست
فزونی کسی را دهد کش سزاست
۵به تندی نجستیم رزم ترا
گراینده گشتیم بزم ترا
۶چو این نامه آرند نزدیک تو
درخشان شود رای تاریک تو
۷فرستی به فرمان ما باژ و ساو
بدانی که با ما ترا نیست تاو
۸خردمندی و پیشبینی کنی
توانایی و پاک دینی کنی
۹وگر هیچ تاب اندر آری به کار
نبینی جز از گردش روزگار
۱۰چو اندازه گیری ز دارا و فور
خود آموزگارت نباید ز دور
۱۱چو از باد عنوان او گشت خشک
نهادند مهری بروبر ز مشک
۱۲بیامد هیون تگاور به راه
به فرمان آن نامبردار شاه
۱۳چو قیدافه آن نامهٔ او بخواند
ز گفتار او در شگفتی بماند
۱۴به پاسخ نخست آفرین گسترید
بدان دادگر کو زمین گسترید
۱۵ترا کرد پیروز بر فور هند
به دارا و بر نامداران سند
۱۶مرا با چو ایشان برابر نهی
به سر بر ز پیروزه افسر نهی
۱۷مرا زان فزونست فر و مهی
همان لشکر و گنج شاهنشهی
۱۸که من قیصران را به فرمان شوم
بترسم ز تهدید و پیچان شوم
۱۹هزاران هزارم فزون لشکرست
که بر هر سری شهریاری سرست
۲۰وگر خوانم از هر سوی زیردست
نماند برین بوم جای نشست
۲۱یکی گنج در پیش هر مهتری
چو آید ازین مرز با لشکری
۲۲تو چندین چه رانی زبان بر گزاف
ز دارا شدستی خداوند لاف
۲۳بران نامه بر مهر زرین نهاد
هیونی برافگند بر سان باد
۲۴