دلارای چون آن سخنها شنید
یکی باد سرد از جگر برکشید
۱ز دارا ز دیده ببارید خون
که بد ریخته زیر خاک اندرون
۲نویسندهٔ نامه را پیش خواند
همه خون ز مژگان به رخ برفشاند
۳مر آن نامه را خوب پاسخ نوشت
سخنهای با مغز و فرخ نوشت
۴نخست آفرین کرد بر کردگار
جهاندار دادار پروردگار
۵دگر گفت کز کار گردان سپهر
کزویست پرخاش و آرام و مهر
۶همی فر دارا همی خواستیم
زبان را به نام وی آراستیم
۷کنون چون زمان وی اندر گذشت
سر گاه او چوب تابوت گشت
۸ترا خواهم اندر جهان نیکوی
بزرگی و پیروزی و خسروی
۹به کام تو خواهم که باشد جهان
برین آشکارا ندارم نهان
۱۰شنیدم همه هرچ گفتی ز مهر
که از جان تو شاد بادا سپهر
۱۱ازان دخمه و دار وز ماهیار
مکافات بدخواه جانوشیار
۱۲چو خون خداوند ریزد کسی
به گیتی درنگش نباشد بسی
۱۳دگر آنک جستی همی آشتی
بسی روز با پند بگذاشتی
۱۴نیاید ز شاهان پرستندگی
نجوید کس از تاجور بندگی
۱۵به جای شهنشاه ما را توی
چو خورشید شد ماه ما را توی
۱۶مبادا به گیتی به جز کام تو
همیشه بر ایوانها نام تو
۱۷دگر آنک از روشنک یاد کرد
دل ما بدان آرزو شاد کرد
۱۸پرستندهٔ تست ما بندهایم
به فرمان و رایت سرافگندهایم
۱۹درودت فرستاد و پاسخ نوشت
یکی خوب پاسخ بسان بهشت
۲۰چو شاه زمانه ترا برگزید
سر از رای او کس نیارد کشید
۲۱نوشتیم نامه سوی مهتران
به پهلو نژادان جنگاوران
۲۲که فرمان داراست فرمان تو
نپیچد کسی سر ز پیمان تو
۲۳فرستاده را جامه و بدره داد
ز گنجش ز هرگونهای بهره داد
۲۴چو رومی به نزد سکندر رسید
همه یاد کرد آنچ دید و شنید
۲۵وزان تخت و آیین و آن بارگاه
تو گفتی که زندهست بر گاه شاه
۲۶سکندر ز گفتار او گشت شاد
به آرام تاج کیی بر نهاد
۲۷