سوی خانه رفتند هر سه چوباد
شب آمد بخفتند پیروز و شاد
۱چو خورشید زد عکس برآسمان
پراگند بر لاژورد ارغوان
۲برفتند و هر سه بیاراستند
ابا خویشتن موبدان خواستند
۳کشیدند با لشکری چون سپهر
همه نامداران خورشیدچهر
۴چو از آمدنشان شد آگاه سرو
بیاراست لشکر چو پر تذرو
۵فرستادشان لشکری گشن پیش
چه بیگانه فرزانگان و چه خویش
۶شدند این سه پرمایه اندر یمن
برون آمدند از یمن مرد و زن
۷همی گوهر و زعفران ریختند
همی مشک با می برآمیختند
۸همه یال اسپان پر از مشک و می
پراگنده دینار در زیر پی
۹نشستن گهی ساخت شاه یمن
همه نامداران شدند انجمن
۱۰در گنجهای کهن کرد باز
گشاد آنچه یک چند گه بود راز
۱۱سه خورشید رخ را چو باغ بهشت
که موبد چو ایشان صنوبر نکشت
۱۲ابا تاج و با گنج نادیده رنج
مگر زلفشان دیده رنج شکنج
۱۳بیاورد هر سه بدیشان سپرد
که سه ماه نو بود و سه شاه گرد
۱۴ز کینه به دل گفت شاه یمن
که از آفریدون بد آمد به من
۱۵بد از من که هرگز مبادم میان
که ماده شد از تخم نره کیان
۱۶به اختر کس آندان که دخترش نیست
چو دختر بود روشن اخترش نیست
۱۷به پیش همه موبدان سرو گفت
که زیبا بود ماه را شاه جفت
۱۸بدانید کین سه جهان بین خویش
سپردم بدیشان بر آیین خویش
۱۹بدان تا چو دیده بدارندشان
چو جان پیش دل بر نگارندشان
۲۰خروشید و بار غریبان ببست
ابر پشت شرزه هیونان مست
۲۱ز گوهر یمن گشت افروخته
عماری یک اندردگر دوخته
۲۲چو فرزند را باشد آئین و فر
گرامی به دل بر چه ماده چه نر
۲۳به سوی فریدون نهادند روی
جوانان بینادل راه جوی
۲۴