چنان شد ز گفتار او پهلوان
که گفتی برافشاند خواهد روان
۱گله هرچ بودش به زابلستان
بیاورد لختی به کابلستان
۲همه پیش رستم همی راندند
برو داغ شاهان همی خواندند
۳هر اسپی که رستم کشیدیش پیش
به پشتش بیفشاردی دست خویش
۴ز نیروی او پشت کردی به خم
نهادی به روی زمین بر شکم
۵چنین تا ز کابل بیامد زرنگ
فسیله همی تاخت از رنگرنگ
۶یکی مادیان تیز بگذشت خنگ
برش چون بر شیر و کوتاه لنگ
۷دو گوشش چو دو خنجر آبدار
بر و یال فربه میانش نزار
۸یکی کره از پس به بالای او
سرین و برش هم به پهنای او
۹سیه چشم و بورابرش و گاودم
سیه خایه و تند و پولادسم
۱۰تنش پرنگار از کران تا کران
چو داغ گل سرخ بر زعفران
۱۱چو رستم بران مادیان بنگرید
مر آن کرهٔ پیلتن را بدید
۱۲کمند کیانی همی داد خم
که آن کره را بازگیرد ز رم
۱۳به رستم چنین گفت چوپان پیر
که ای مهتر اسپ کسان را مگیر
۱۴بپرسید رستم که این اسپ کیست
که دو رانش از داغ آتش تهیست
۱۵چنین داد پاسخ که داغش مجوی
کزین هست هر گونهای گفتوگوی
۱۶همی رخش خوانیم بورابرش است
به خو آتشی و به رنگ آتش است
۱۷خداوند این را ندانیم کس
همی رخش رستمش خوانیم و بس
۱۸سه سالست تا این بزین آمدست
به چشم بزرگان گزین آمدست
۱۹چو مادرش بیند کمند سوار
چو شیر اندرآید کند کارزار
۲۰بینداخت رستم کیانی کمند
سر ابرش آورد ناگه ببند
۲۱بیامد چو شیر ژیان مادرش
همی خواست کندن به دندان سرش
۲۲بغرید رستم چو شیر ژیان
از آواز او خیره شد مادیان
۲۳یکی مشت زد نیز بر گردنش
کزان مشت برگشت لرزان تنش
۲۴بیفتاد و برخاست و برگشت از وی
بسوی گله تیز بنهاد روی
۲۵بیفشارد ران رستم زورمند
برو تنگتر کرد خم کمند
۲۶بیازید چنگال گردی بزور
بیفشارد یک دست بر پشت بور
۲۷نکرد ایچ پشت از فشردن تهی
تو گفتی ندارد همی آگهی
۲۸بدل گفت کاین برنشست منست
کنون کار کردن به دست منست
۲۹ز چوپان بپرسید کاین اژدها
به چندست و این را که خواهد بها
۳۰چنین داد پاسخ که گر رستمی
برو راست کن روی ایران زمی
۳۱مر این را بر و بوم ایران بهاست
بدین بر تو خواهی جهان کرد راست
۳۲لب رستم از خنده شد چون بسد
همی گفت نیکی ز یزدان سزد
۳۳به زین اندر آورد گلرنگ را
سرش تیز شد کینه و جنگ را
۳۴گشاده زنخ دیدش و تیزتگ
بدیدش که دارد دل و تاو و رگ
۳۵کشد جوشن و خود و کوپال او
تن پیلوار و بر و یال او
۳۶چنان گشت ابرش که هر شب سپند
همی سوختندش ز بیم گزند
۳۷چپ و راست گفتی که جادو شدست
به آورد تا زنده آهو شدست
۳۸دل زال زر شد چو خرم بهار
ز رخش نوآیین و فرخ سوار
۳۹در گنج بگشاد و دینار داد
از امروز و فردا نیامدش یاد
۴۰