چو چندی برآمد برین روزگار
خجسته ببود اختر شهریار
۱به شاه کیان گفت زردشت پیر
که در دین ما این نباشد هژیر
۲که تو باژ بدهی به سالار چین
نه اندر خور دین ما باشد این
۳نباشم برین نیز همداستان
که شاهان ما درگه باستان
۴به ترکان نداد ایچ کس باژ و ساو
برین روزگار گذشته بتاو
۵پذیرفت گشتاسپ گفتا که نیز
نفرمایمش دادن این باژ چیز
۶پس آگاه شد نره دیوی ازین
هماندرز زمان شد سوی شاه چین
۷بدو گفت کای شهریار جهان
جهان یکسره پیش تو چون کهان
۸به جای آوریدند فرمان تو
نتابد کسی سر ز پیمان تو
۹مگر پورلهراسپ گشتاسپ شاه
که آرد همی سوی ترکان سپاه
۱۰برد آشکارا همه دشمنی
ابا تو چنو کرد یارد منی
۱۱چو ارجاسپ بشنید گفتار دیو
فرود آمد از گاه گیهان خدیو
۱۲از اندوه او سست و بیمار شد
دل و جان او پر ز تیمار شد
۱۳تگینان لشکرش را پیش خواند
شنیده سخن پیش ایشان براند
۱۴بدانید گفتا کز ایران زمین
بشد فره و دانش و پاک دین
۱۵یکی جادو آمد به دین آوری
به ایران به دعوی پیغمبری
۱۶همی گوید از آسمان آمدم
ز نزد خدای جهان آمدم
۱۷خداوند را دیدم اندر بهشت
من این زند و استا همه زو نوشت
۱۸بدوزخ درون دیدم آهرمنا
نیارستمش گشت پیرامنا
۱۹گروگر فرستادم از بهر دین
بیارای گفتا به دانش زمین
۲۰سرنامداران ایران سپاه
گرانمایه فرزند لهراسپ شاه
۲۱که گشتاسپ خوانندش ایرانیان
ببست او یکی کشتی بر میان
۲۲برادرش نیز آن سوار دلیر
سپهدار ایران که نامش زریر
۲۳همه پیش آن دین پژوه آمدند
ازان پیر جادو ستوه آمدند
۲۴گرفتند ازو سربسر دین اوی
جهان شد پر از راه و آیین اوی
۲۵نشست او به ایران به پیغمبری
به کاری چنان یافه و سرسری
۲۶یکی نامه باید نوشتن کنون
سوی آن زده سر ز فرمان برون
۲۷ببایدش دادن بسی خواسته
که نیکو بود داده ناخواسته
۲۸مر او را بگویی کزین راه زشت
بگرد و بترس از خدای بهشت
۲۹مر آن پیر ناپاک را دور کن
بر آیین ما بر یکی سور کن
۳۰گر ایدونک نپذیرد از ما سخن
کند روی تازه بما بر کهن
۳۱سپاه پراگنده باز آوریم
یکی خوب لشکر فراز آوریم
۳۲به ایران شویم از پس کار اوی
نترسیم از آزار و پیکار اوی
۳۳برانیمش از پیش و خوارش کنیم
ببندیم و زنده به دارش کنیم
۳۴