بپیچید و نامه بکردش نشان
بدادش بدان هر دو گردنکشان
۱بفرمودشان گفت بخرد بوید
به ایوان او با هم اندر شوید
۲چو او را ببینید بر تخت و گاه
کنید آن زمان خویشتن را دو تاه
۳بر آیین شاهان نمازش برید
بر تاج و بر تخت او مگذرید
۴چو هر دو نشینید در پیش اوی
سوی تاج تابندهش آرید روی
۵گزارید پیغام فرخش را
ازو گوش دارید پاسخش را
۶چو پاسخ ازو سر بسر بشنوید
زمین را ببوسید و بیرون شوید
۷چو از پیش او کینهور بیدرفش
سوی بلخ بامی کشیدش درفش
۸ابا یار خود خیره سر نام خواست
که او بفگند آن نکو راه راست
۹چو از شهر توران به بلخ آمدند
به درگاه او بر پیاده شدند
۱۰پیاده برفتند تا پیش اوی
براین آستانه نهادند روی
۱۱چو رویش بدیدند بر گاه بر
چو خورشید و تیر از بر ماه بر
۱۲نیایش نمودند چون بندگان
به پیش گزین شاه فرخندگان
۱۳بدادندش آن نامهٔ خسروی
نوشته درو بر خط یبغوی
۱۴چو شاه جهان نامه را باز کرد
برآشفت و پیچیدن آغاز کرد
۱۵بخواند آن زمان پیر جاماسپ را
کجا راهبر بود گشتاسپ را
۱۶گزینان ایران و اسپهبدان
گوان جهان دیده و موبدان
۱۷بخواند آن همه آذران پیش خویش
بیاورد استا و بنهاد پیش
۱۸پیمبرش را خواند و موبدش را
زریر گزیده سپهبدش را
۱۹زریر سپهبد برادرش بود
که سالار گردان لشکرش بود
۲۰جهان پهلوان بود آن روزگار
که کودک بد اسفندیار سوار
۲۱پناه سپه بود و پشت سپاه
سپهدار لشکر نگهدار گاه
۲۲جهان از بدی ویژه او داشتی
به رزم اندرون نیژه او داشتی
۲۳جهانجوی گفتا به فرخ زریر
به فرخنده جاماسپ و پور دلیر
۲۴که ارجاسپ سالار ترکان چین
یکی نامه کردست زی من چنین
۲۵بدیشان نمود آن سخنهای زشت
که نزدیک او شاه ترکان نوشت
۲۶چه بینید گفتا بدین اندرون
چه گویید کاین را سرانجام چون
۲۷که ناخوش بود دوستی با کسی
که مایه ندارد ز دانش بسی
۲۸من از تخمهٔ ایرج پاک زاد
وی از تخمهٔ تور جادو نژاد
۲۹چگونه بود در میان آشتی
ولیکن مرا بود پنداشتی
۳۰کسی کِش بود نام و ماند بسی
سخن گفت بایدش با هرکسی
۳۱