دگر روز لشکر بیاراستند
درفش از دو رویه بپیراستند
۱به هاماوران بود صد ژنده پیل
یکی لشکری ساخته بر دو میل
۲از آوای گردان بتوفید کوه
زمین آمد از نعل اسپان ستوه
۳تو گفتی جهان سر به سر آهنست
وگر کوه البرز در جوشنست
۴پس پشت پیلان درفشان درفش
بگرد اندرون سرخ و زرد و بنفش
۵بدرید چنگ و دل شیر نر
عقاب دلاور بیفگند پر
۶همی ابر بگداخت اندر هوا
برابر که دید ایستادن روا
۷سپهبد چو لشکر به هامون کشید
سپاه سه شاه و سه کشور بدید
۸چنین گفت با لشکر سرفراز
که از نیزهٔ مژگان مدارید باز
۹بش و یال بینید و اسپ و عنان
دو دیده نهاده به نوک سنان
۱۰اگر صدهزارند و ما صدسوار
فزونی لشکر نیاید به کار
۱۱برآمد درخشیدن تیر و خشت
تو گفتی هوا بر زمین لاله کشت
۱۲ز خون دشت گفتی میستان شدست
ز نیزه هوا چون نیستان شدست
۱۳بریده ز هر سو سر ترکدار
پراگنده خفتان همه دشت و غار
۱۴تهمتن مران رخش را تیز کرد
ز خون فرومایه پرهیز کرد
۱۵همی تاخت اندر پی شاه شام
بینداخت از باد خمیده خام
۱۶میانش به حلقه درآورد گرد
تو گفتی خم اندر میانش فسرد
۱۷ز زین برگرفتش به کردار گوی
چو چوگان به زخم اندر آمد بدوی
۱۸بیفگند و فرهاد دستش ببست
گرفتار شد نامبردار شست
۱۹ز خون خاک دریا شد و دشت کوه
ز بس کشته افگنده از هر گروه
۲۰شه بربرستان بچنگ گراز
گرفتار شد با چهل رزمساز
۲۱ز کشته زمین گشت مانند کوه
همان شاه هاماوران شد ستوه
۲۲به پیمان که کاووس را با سران
بر رستم آرد ز هاماوران
۲۳سراپرده و گنج و تاج و گهر
پرستنده و تخت و زرین کمر
۲۴برین بر نهادند و برخاستند
سه کشور سراسر بیاراستند
۲۵چو از دژ رها کرد کاووس را
همان گیو و گودرز و هم طوس را
۲۶سلیح سه کشور سه گنج سه شاه
سراپرده و لشکر و تاج و گاه
۲۷سپهبد جزین خواسته هرچ دید
بگنج سپهدار ایران کشید
۲۸بیاراست کاووس خورشید فر
بدیبای رومی یکی مهد زر
۲۹ز پیروزه پیکر ز یاقوت گاه
گهر بافته بر جلیل سیاه
۳۰یکی اسپ رهوار زیراندرش
لگامی به زر آژده بر سرش
۳۱همه چوب بالاش از عود تر
برو بافته چندگونه گهر
۳۲بسودابه فرمود کاندر نشین
نشست و به خورشید کرد آفرین
۳۳به لشکرگه آورد لشکر ز شهر
ز گیتی برین گونه جویند بهر
۳۴سپاهش فزون شد ز سیصدهزار
زرهدار و برگستوانور سوار
۳۵برو انجمن شد ز بربر سوار
ز مصر و ز هاماوران صدهزار
۳۶بیامد گران لشکری بربری
سواران جنگآور لشکری
۳۷