پادشاهی همای چهرزاد سی و دو سال بود
بخش ۷ فردوسی
ز درگاه پرده فروهشت شاه
به یک هفته کس را ندادند راه
جهاندار زرین یکی تخت کرد
دو کرسی ز پیروزه و لاژورد
یکی تاج پرگوهر شاهوار
دو یاره یکی طوق گوهرنگار
همه جامهٔ خسروانی به زر
درو بافته چند گونه گهر
به شهریور بهمن از بامداد
جهاندار داراب را بار داد
یکی جام پر سرخ یاقوت کرد
یکی دیگری پر ز یاقوت زرد
چو آمد به نزدیک ایوان فراز
همای آمد از دور و بردش نماز
برافشاند آن گوهر شاهوار
فرو ریخت از دیده خون برکنار
بیاورد و بر تخت زرین نشاند
دو چشمش ز دیدار او خیره ماند
چو داراب بر تخت شاهی نشست
همای آمد و تاج شاهی به دست
بیاورد و بر تارک او نهاد
جهان را به دیهیم او مژده داد
چو از تاج دارا فروزش گرفت
هما اندران کار پوزش گرفت
جوانی و گنج آمد و رای زن
پدر مرده و شاه بیرایزن
اگر بد کند زو مگیر آن به دست
که جز تخت هرگز مبادت نشست
چنین داد پاسخ به مادر جوان
که تو هستی از گوهر پهلوان
نباشد شگفت ار دل آید به جوش
به یک بد تو چندین چه داری خروش
ز من یادگاری بود این سخن
که هرگز نگردد به دفتر کهن
برو آفرین کرد فرخ همای
که تا جای باشد تو بادی به جای
بفرمود تا موبد موبدان
بخواند ز هر کشوری بخردان
هم از لشکر آنکس که بد نامدار
سرافراز شیران خنجرگزار
چو بر تاج شاه آفرین خواندند
بران تخت بر گوهر افشاندند
بگفت آنک اندر نهان کرده بود
ازان کرده بسیار غم خورده بود
بدانید کز بهمن شهریار
جزین نیست اندر جهان یادگار
به فرمان او رفت باید همه
که او چون شبانست و گردان رمه
به شادی خروشی برآمد ز کاخ
که نورسته دیدند فرخنده شاخ
ببردند چندان ز هر سو نثار
که شد ناپدید اندران شهریار
جهان پر شد از شادمانی و داد
کسی را نیامد ازان رنج یاد
همای آن زمان گفت با موبدان
که ای نامور باگهر بخردان
شما شاد باشید و فرمان برید
ابی رای او یک نفس مشمرید
چو داراب از تخت کی گشت شاد
به آرام دیهیم بر سر نهاد
زن گازر و گازر آمد دوان
بگفتند کای شهریار جوان
نشست کیی بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو کنده باد
ز هر جامهای تخته فرمود پنج
بدادند آنرا که او دید رنج
بدو گفت کای گازر پیشهدار
همیشه روان را به اندیشه دار
مگر زاب صندوق یابی یکی
چو دارا بدو اندرون کودکی
برفتند یک لب پر از آفرین
ز دادار بر شهریار زمین
