وزان جایگه بازگشتند شاد
پسندیده داراب با رشنواد
۱به منزل بران طاق ویران رسید
که داراب را اندرو خفته دید
۲زن گازر و شوی و گوهر بهم
شده هر دو از بیم خواری دژم
۳از آنکس کشان خواند از جای خویش
به یزدان پناهید و رفتند پیش
۴چو دید آن زن و شوی را رشنواد
ز هر گونه پرسید و کردند یاد
۵بگفتند با او سخن هرچ بود
ز صندوق وز گوهر نابسود
۶ز رنج و ز پروردن شیرخوار
ز تیمار وز گردش روزگار
۷چنین گفت با شوی و زن رشنواد
که پیروز باشید همواره شاد
۸که کس در جهان این شگفتی ندید
نه از موبد پیر هرگز شنید
۹هماندر زمان مرد پاکیزهرای
یکی نامه بنوشت نزد همای
۱۰ز داراب وز خواب و آرامگاه
هم از جنگ او اندران رزمگاه
۱۱وزان کو به اسپ اندر آورد پای
همانگاه طاق اندر آمد ز جای
۱۲از آواز که آمد مر او را به گوش
ز تنگی که شد رشنواد از خروش
۱۳ز گازر سخن هرچ بشنید نیز
ز صندوق وز کودک خرد و چیز
۱۴به نامه درون سربسر یاد کرد
برون کرد آنگه هیونی چو گرد
۱۵همان سرخ گوهر بدو داد و گفت
که با باد باید که گردی تو جفت
۱۶فرستاده تازان بیامد ز جای
بیاورد یاقوت نزد همای
۱۷به شاه جهاندار نامه بداد
شنیده بگفت از لب رشنواد
۱۸چو آن نامه برخواند و یاقوت دید
سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید
۱۹بدانست کان روز کامد به دشت
بفرمود تا پیش لشکر گذشت
۲۰بدید آن جوانی که بد فرمند
به رخ چون بهار و به بالا بلند
۲۱نبودست جز پاک فرزند اوی
گرانمایه شاخ برومند اوی
۲۲فرستاده را گفت گریان همای
که آمد جهان را یکی کدخدای
۲۳نبود ایچ ز ا ندیشه مغزم تهی
پر از درد بودم ز شاهنشهی
۲۴ز دادار گیهان دلم پرهراس
کجا گشته بودم ازو ناسپاس
۲۵وزان نیز کان بیگنه را که یافت
کسی یافت گر سوی دریا شتافت
۲۶که یزدان پسر داد و نشناختم
به آب فرات اندر انداختم
۲۷به بازوش بر بستم این یک گهر
پسر خوار شد چون بمیرد پدر
۲۸کنون ایزد او را بمن بازداد
به پیروز نام و پی رشنواد
۲۹ز دینار گنجی فرو ریختند
می و مشک و گوهر برآمیختند
۳۰ببخشید بر هرک بودش نیاز
دگر هفته گنج درم کرد باز
۳۱به جایی که دانست کاتشکدهست
وگر زند و استا و جشن سدهست
۳۲ببخشید گنجی برین گونه نیز
به هر کشوری بر پراگنده چیز
۳۳به روز دهم بامداد پگاه
سپهبد بیامد به نزدیک شاه
۳۴بزرگان و داراب با او بهم
کسی را نگفتند از بیش و کم
۳۵