پادشاهی هرمزد دوازده سال بود
بخش ۵ فردوسی
ز گفتار او شاد شد ساوه شاه
بدو گفت مانا که اینست راه
چو خراد برزین سوی خانه رفت
برآمد شب تیره از کوه تفت
بسیجید و برساخت راه گریز
بدان تا نیاید بدو رستخیز
بدانگه که شب تیرهتر گشت شاه
به فغفور فرمود تا بیسپاه
چو آمد به نزدیک ایران سپاه
سواری برافگند فرزند شاه
که پرسد که این جنگجویان کیند
ازین تاختن ساخته بر چیند
ز ترکان سواری بیامد چو گرد
خروشید کای نامداران مرد
سپهبد کدامست و سالار کیست
به رزم اندرون نامبُردار کیست
ز لشکر بیامد یکی رزمجوی
به بهرام گفت آنچ بشنید زوی
سپهدار آمد ز پرده سرای
درفشی دُرفشان به سر بر به پای
چو فغفور چینی بدیدش بتاخت
سمند جهان را به خوی درنشاخت
بپرسید و گفت از کجا راندهای
کنون ایستاده چرا ماندهای
چنین گفت بهرام کین خود مباد
که با شاه ایران کنم کینه یاد
من ایدون به رزم آمدم با سپاه
ز بغداد رفتم به فرمان شاه
چو از لشکر ساوهشاه آگهی
بیامد بدان بارگاه مهی
مرا گفت رو راه ایشان بگیر
به گُرز و سنان و به شمشیر و تیر
شنید آن سخن شاه شد بدگمان
فرستاده را جست هم در زمان
یکی گفت خراد برزین گریخت
همی ز آمدن خون ز مژگان بریخت
چنین گفت پس با پسر ساوه شاه
که این بدگمان مرد چون یافت راه
شب تیره و لشکری بیشمار
طلایه چرا شد چنین سست و خوار
بدو گفت رو پارسی را بگوی
که ایدر به خیره مریز آب روی
همانا که این مایه دانی درست
کزین پادشاه تو مرگ تو جست
به جنگت فرستاد نزد کسی
که همتا ندارد به گیتی بسی
تو را گفت رو راه بر من بگیر
شنیدی تو گفتار نادلپذیر
چو بشنید بهرام گفتار اوی
بخندید زان تیز بازار اوی
چنین داد پاسخ که شاه جهان
اگر مرگ من جوید اندر نهان
چو خشنود باشد ز من شایدم
اگر خاک بالا بپیمایدم
فرستاده آمد بر ساوه شاه
بگفت آنچ بشنید زان رزمخواه
چرا آمدهستی بدین بارگاه
ز ما آرزو هرچ باید بخواه
فرستاده آمد به بهرام گفت
که رازی که داری بر آر از نهفت
که این شهریاریست نیک اختری
بجوید همی چون تو فرمانبری
بدو گفت بهرام کو را بگوی
که گر رزمجویی بهانه مجوی
تو را اندرین مرز مهمان کنم
به چیزی که گویی تو فرمان کنم
ببخشم سپاه تو را سیم و زر
کرا درخور آید کلاه و کمر
سواری فرستیم نزدیک شاه
بدان تا به راه آیدت نیم راه
بسان همالان علف سازدت
اگر دوستی شاه بنوازدت
چنان بازگردی ز دشت هری
که بر تو بگریند هر مهتری
به برگشتنت پیش در چاه باد
پست باد و بارانت همراه باد
نیاوردت ایدر مگر بخت بد
همی خواست تا بر سرت بد رسد
فرستاده برگشت و آمد چو باد
پیام جهان جوی یک یک بداد
ازان سرد گفتن دلش تنگ شد
رخانش ز اندیشه بیرنگ شد
فرستاده را گفت رو باز گرد
پیامی ببر نزد آن دیومرد
بگویش که در جنگ تو نیست نام
نه از کشتنت نیز یابیم کام
چو شاه تو بر در مرا کهترند
تو را کمترین چاکران مهترند
فراوان بیابی زمن خواسته
شود لشکرت یکسر آراسته
به گفتار بی سود و دیوانگی
نجوید جهانجوی مردانگی
فرستادهٔ مرد گردنفراز
بیامد به نزدیک بهرام باز
بگفت آن گزاینده پیغام اوی
همانا که بد زان سخن کام اوی
بگویش که گر من چنین کهترم
نه ننگ آید از کهتری بر سرم
شهنشاه و آن لشکر از ننگ تو
به تندی نجوید همی جنگ تو
من از خردگی راندهام با سپاه
که ویران کنم لشکر ساوه شاه
ببرم سرت را برم نزد شاه
نیرزد که بر نیزه سازم به راه
نبینی مرا جز به روز نبرد
درفشی پس پشت من لاژورد
که دیدار آن اژدها مرگ تست
نیام سنانم سر و ترگ تست
چو بشنید گفتارهای درشت
فرستادهٔ ساوه بنمود پشت
بیامد بگفت آنچ دید و شنید
سر شاه ترکان ز کین بردمید
سیه شد همه کشور از گرد سم
برآمد خروشیدن گاودم
چو بشنید بهرام کآمد سپاه
در و دشت شد سرخ و زرد و سیاه
سپه را بفرمود تا برنشست
بیامد زره دار و گهُرزی به دست
پس پشت بد شارستان هری
به پیش اندرون تیغ زن لشکری
تو گفتی جهان یکسر از آهنست
ستاره ز نوک سنان روشنست
نگه کرد زان رزمگاه ساوه شاه
به آرایش و ساز آن رزمگاه
هری از پس پشت بهرام بود
همه جای خود تنگ و ناکام بود
چنین گفت پس باسواران خویش
جهاندیده و غمگساران خویش
همیبود تا آن سپه شارستان
گرفتند و شد جای من خارستان
بدان جای تنگی صفی برکشید
هوا نیلگون شد زمین ناپدید
سپه بود بر میمنه چل هزار
که تنگ آمدش جای خنجرگزار
همان چل هزار از دلیران مرد
پس پشت لشکرش بر پای کرد
چو دیوار پیلان به پیش سپاه
فراز آوریدند و بستند راه
پس اندر غمی شد دل ساوه شاه
که تنگ آمدش جایگاه سپاه
تو گفتی بگرید همی بخت اوی
که بیکار خواهد بدن تخت اوی
دگر باره گردی زبان آوری
فریبنده مردی ز دشت هری
همی بشنوی چند پند و سخن
خرد یار کن چشم دل بازکن
دو تن یافتهستی که اندر جهان
چو ایشان نبود از نژاد مهان
چو خورشید بر آسمان روشنند
ز مردی همه ساله در جوشنند
یکی من که شاهم جهان را به داد
دگر نیز فرزند فرخ نژاد
گراز پیل و لشکر بگیرم شمار
بخندی ز باران ابر بهار
سلیحست و خرگاه و پرده سرای
فزون زانک اندیشه آرد به جای
ز اسبان و مردان بیابان و کوه
اگر بشمرد نیز گردد ستوه
همه شهریاران مرا کهترند
اگر کهتری را خود اندر خورند
نبردارد از جای گنج مرا
سلیح مرا ساز رنج مرا
جز از پارسی مهترت در جهان
مرا شاه خوانند فرخ مهان
تو را هم زمانه به دست منست
به پیش روان من این روشنست
اگر من ز جای اندر آرم سپاه
ببندند بر مور و بر پشه راه
به ایران زمین هرک پیش آیدم
ازان آمدن رنج نفزایدم
از ایدر مرا تا در طیسفون
سپاهست مانا که باشد فزون
تو را ای بد اختر که بفریفتهست
فریبندهٔ تو مگر شیفتهست
تو را بر تن خویشتن مهر نیست
وگر هست مهر تو را چهر نیست
بپرهیز زین جنگ و پیش من آی
نمانم که مانی زمانی به پای
تو را کدخدایی و دختر دهم
همان ارجمندی و اختر دهم
بیابی به نزدیک من مهتری
شوی بینیاز از بد کهتری
چوکشته شود شاه ایران به جنگ
تو را آید آن تاج و تختش به چنگ
ازان گفتم این کم پسند آمدی
بدین کارها فرمند آمدی
سپه تاختن دانی و کیمیا
سپهبد بُدستت پدر گر نیا
ز ما این نه گفتار آرایشست
مرا بر تو بر، جای بخشایشست
بدین روز با خوارمایه سپاه
برابر یکی ساختی رزمگاه
فرستاده گفت و سپهبد شنید
به پاسخ سخن تیره آمد پدید
چنین داد پاسخ که ای بدنشان
میان بزرگان و گردنکشان
جهاندار بیسود و بسیارگوی
نماندش نزد کسی آبروی
به پیشین سخن وآنچ گفتی ز پس
به گفتار دیدم تو را دسترس
شنیدم سخنهای ناسودمند
دلی گشته ترسان ز بیم گزند
یکی آنک گفتی کشم شاه را
سپارم به تو لشکر و گاه را
یکی داستان زد برین مرد مه
که درویش را چون برانی ز ده
نگوید که جز مهتر ده بدم
همه بنده بودند و من مه بدم
که بر نیزهها بر سرت خون فشان
فرستم بر شاه گردنکشان
دگر آنک گفتی تو از دخترت
هم از گنج وز لشکر و کشورت
مرا از تو آنگاه بودی سپاس
تو را خواندمی شاه و نیکی شناس
که دختر به من دادهای آن زمان
که از تخت ایران نبردی گمان
چو من دوست بودی به ایران تو را
نه رزم آمدی با دلیران تو را
کنون نیزهٔ من به گوشَت رسید
سرت را به خنجر بخواهم برید
چو رفتی سر و تاج و گنجت مراست
همان دختر و برده رنجت مراست
دگر آنک گفتی فزون از شمار
مرا تاج و تختست و پیل و سوار
که چندان کند سگ به تیزی شتاب
که از کام او دورتر باشد آب
ببردند دیوان دلت را ز راه
که نزدیک شاه آمدی رزمخواه
بپیچی ز باد افره ایزدی
هم از کرده و کارهای بدی
دگر آنک گفتی مرا کهترند
بزرگان که با طوق و با افسرند
سوی شارستانها گشادست راه
چه کهتر بدان مرز پوید چه شاه
اگر تو بکوبی در شارستان
به شاهی نیابی مگر خارستان
دگر آنک بخشیدنی خواستی
ز مردی مرا دوری آراستی
چو بینی سنانم ببخشاییم
همان زیردستی نفرماییم
چو صف برکشیدم ندارم به چیز
نیندیشم از لشکرت یک پشیز
اگر شهریاری تو چندین دروغ
بگویی نگیری به گیتی فروغ
زمان دادهام شاه را تا سه روز
که پیدا شود فر گیتی فروز
بریده سرت را بدان بارگاه
ببینند بر نیزه در پیش شاه
همیداد پیغام با ساوه شاه
چو بشنید شد روی مهتر سیاه
بدو گفت فغفور کین لابه چیست
بران مایه لشکر بباید گریست
بیامد به دهلیز پرده سرای
بفرمود تا سنج و هندی درای
بیارند با زنده پیلان و کوس
کنند آسمان را به رنگ آبنوس
به فرزند گفت ای گزین سپاه
مکن جنگ تا بامداد پگاه
شدند از دو رویه سپه باز جای
طلایه بیامد ز پرده سرای
بر افراختند آتش از هر دو روی
جهان شد ز لشکر پر از گفت و گوی
چو بهرام در خیمه تنها بماند
فرستاد و ایرانیان را بخواند
بخفتند ترکان و پر مایگان
جهان شد جهانجوی را رایگان
چو بهرام جنگی به خیمه بخفت
همه شب دلش بود با جنگ جفت
چنان دید در خواب بهرام شیر
که ترکان شدندی به جنگش دلیر
سپاهش سراسر شکسته شدی
برو راه بیراه و بسته شدی
غمی شد چو از خواب بیدار شد
سر پر هنر پر ز تیمار شد
شب تیره با درد و غم بود جفت
بپوشید آن خواب و با کس نگفت
همانگاه خراد برزین ز راه
بیامد که بگریخت از ساوه شاه
همی گفت ازان چاره اندر گریز
ازان لشکر گشن و آن رستخیز
به بهرام گفت ازچه سخت ایمنی
نگه کن بدین دام آهرمنی
مده جان ایرانیان را به باد
نگه کن بدین نامداران به داد
ز مردی ببخشای برجان خویش
که هرگز نیامد چنین کار پیش
بدو گفت بهرام کز شهر تو
ز گیتی نیامد جزین بهر تو
تو را پیشه دامست بر آبگیر
نه مردی به گوپال و شمشیر و تیر
چو خور برزند سر ز کوه سیاه
نمایم تو را جنگ با ساوه شاه
چو بر زد سر از چشمه شیر شید
جهان گشت چون روی رومی سپید
بزد نای رویین و برشد خروش
زمین آمد از نعل اسبان به جوش
شمردند بر میمنه سه هزار
زره دار و کارآزموده سوار
فرستاده بر میسره همچنین
سواران جنگی و مردان کین
به یک دست بر بود آذر گشسب
پرستنده فرخ ایزد گشسب
به دست چپش بود پیدا گشسب
که بگذاشتی آب دریا براسب
به پیش اندرون بود همدان گشسب
که در نی زدی آتش از سم اسب
ابا هر یکی سه هزار از یلان
سواران جنگی و جنگ آوران
خروشی برآمد ز پیش سپاه
که ای گُرزداران زرین کلاه
ز لشکر کسی کو گریزد ز جنگ
اگر شیر پیش آیدش گر پلنگ
ز دو سوی لشکرش دو راه بود
که بگریختن راه کوتاه بود
برآورد ده رش به گل هر دو راه
همیبود خود در میان سپاه
دبیر بزرگ جهاندار شاه
بیامد بر پهلوان سپاه
بدو گفت کاین را خود اندازه نیست
گزاف زبان تو را تازه نیست
بدین جنگ تنگی به ایران شود
برو بوم ما پاک ویران شود
نه خاکست پیدا نه دریا نه کوه
ز بس تیغ داران توران گروه
یکی برخروشید بهرام سخت
ورا گفت کای بد دل شوربخت
تو را از دواتست و قرطاس بر
ز لشکر که گفتت که مردم شمر
دبیران بجستند راه گریز
بدان تا نبیند کسی رستخیز
ز بیم شهنشاه و بهرام شیر
تلی برگزیدند هر دو دبیر
یکی تند بالا بد از رزم دور
به یک سو ز راه سواران تور
برفتند هر دو بران برز راه
که شاییست کردن به لشکر نگاه
چو بهرام جنگی سپه راست کرد
خروشان بیامد ز جای نبرد
بغلتید در پیش یزدان به خاک
همی گفت کای داور داد و پاک
گرین جنگ بیداد بینی همی
ز من ساوه را برگزینی همی
دلم را به رزم اندر آرام ده
به ایرانیان بر، ورا کام ده
مرا و سپاه مرا شاد کن
وزین جنگ ما گیتی آباد کن
خروشان ازان جایگه برنشست
یکی گُرزهٔ گاو پیکر به دست
