از آن پس برآمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
۱سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمّشید
۲بر او تیره شد فرّهٔ ایزدی
به کژی گرایید و نابخردی
۳پدید آمد از هر سویی خسروی
یکی نامجویی ز هر پهلُوی
۴سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جمشید پرداخته
۵یکایک ز ایران برآمد سپاه
سوی تازیان برگرفتند راه
۶شنودند کانجا یکی مهتر است
پر از هول شاه اژدها پیکر است
۷سواران ایران همه شاهجوی
نهادند یکسر به ضحاک روی
۸به شاهی بر او آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
۹کی اژدهافش بیامد چو باد
به ایران زمین تاج بر سر نهاد
۱۰از ایران و از تازیان لشکری
گزین کرد گرد از همه کشوری
۱۱سوی تخت جمشید بنهاد روی
چو انگشتری کرد گیتی بروی
۱۲چو جمشید را بخت شد کندرو
به تنگ اندر آمد جهاندار نو
۱۳برفت و بدو داد تخت و کلاه
بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
۱۴چو صد سالش اندر جهان کس ندید
بر او نام شاهی و او ناپدید
۱۵صدم سال روزی به دریای چین
پدید آمد آن شاه ناپاک دین
۱۶نهان گشته بود از بد اژدها
نیامد به فرجام هم ز او رها
۱۷چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
۱۸به ارّهش سراسر به دو نیم کرد
جهان را از او پاک بیبیم کرد
۱۹شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بیجاده کاه
۲۰از او بیش بر تخت شاهی که بود
بر آن رنج بردن چه آمدش سود
۲۱گذشته بر او سالیان هفتصد
پدید آوریده همه نیک و بد
۲۲چه باید همه زندگانی دراز
چو گیتی نخواهد گشادنت راز
۲۳همی پروراندت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نیاید به گوش
۲۴یکایک چو گوئی که گسترد مهر
نخواهد نمودن به بد نیز چهر
۲۵بدو شاد باشی و نازی بدوی
همان راز دل را گشایی بدوی
۲۶یکی نغز بازی برون آورد
به دلت اندرون درد و خون آورد
۲۷دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود بِرْهان ز رنج
۲۸