یکی خویش کاموس بد ساوه نام
سرافراز و هر جای گسترده کام
۱بیامد بپیش تهمتن بجنگ
یکی تیغ هندی گرفته بچنگ
۲بگردید گرد چپ و دست راست
ز رستم همی کین کاموس خواست
۳برستم چنین گفت کای ژنده پیل
ببینی کنون موج دریای نیل
۴بخواهم کنون کین کاموس خوار
اگر باشدم زین سپس کارزار
۵چو گفتار ساوه برستم رسید
بزد دست و گرز گران برکشید
۶بزد بر سرش گرز را پیلتن
که جانش برون شد بزاری ز تن
۷برآورد و زد بر سر و مغفرش
ندیدست گفتی تنش را سرش
۸بیفگند و رخش از بر او براند
ز ساوه بگیتی نشانی نماند
۹درفش کشانی نگونسار کرد
و زو جان لشکر پرآزار کرد
۱۰نبد نیز کس پیش او پایدار
همه خاک مغز سر آورد بار
۱۱پس از میمنه شد سوی میسره
غمی گشت لشکر همه یکسره
۱۲