وزانجا سوی پارس اندر کشید
که در پارس بد گنجها را کلید
۱نشستنگه آن گه به اسطخر بود
کیان را بدان جایگه فخر بود
۲جهانی سوی او نهادند روی
که او بود سالار دیهیم جوی
۳به تخت کیان اندر آورد پای
به داد و به آیین فرخندهرای
۴چنین گفت با نامور مهتران
که گیتی مرا از کران تا کران
۵اگر پیل با پشه کین آورد
همه رخنه در داد و دین آورد
۶نخواهم به گیتی جز از راستی
که خشم خدا آورد کاستی
۷تن آسانی از درد و رنج منست
کجا خاک و آبست گنج منست
۸سپاهی و شهری همه یکسرند
همه پادشاهی مرا لشکرند
۹همه در پناه جهاندار بید
خردمند بید و بیآزار بید
۱۰هر آنکس که دارد خورید و دهید
سپاسی ز خوردن به من برنهید
۱۱هرآنکس کجا بازماند ز خورد
ندارد همی توشهٔ کارکرد
۱۲چراگاهشان بارگاه منست
هرآنکس که اندر سپاه منست
۱۳وزان رفته نامآوران یاد کرد
به داد و دهش گیتی آباد کرد
۱۴برین گونه صدسال شادان بزیست
نگر تا چنین در جهان شاه کیست
۱۵پسر بد مر او را خردمند چار
که بودند زو در جهان یادگار
۱۶نخستین چو کاووس باآفرین
کی آرش دوم و دگر کی پشین
۱۷چهارم کجا آرشش بود نام
سپردند گیتی به آرام و کام
۱۸چو صد سال بگذشت با تاج و تخت
سرانجام تاب اندر آمد به بخت
۱۹چو دانست کامد به نزدیک مرگ
بپژمرد خواهد همی سبز برگ
۲۰سر ماه کاووس کی را بخواند
ز داد و دهش چند با او براند
۲۱بدو گفت ما بر نهادیم رخت
تو بسپار تابوت و بردار تخت
۲۲چنانم که گویی ز البرز کوه
کنون آمدم شادمان با گروه
۲۳چو بختی که بیآگهی بگذرد
پرستندهٔ او ندارد خرد
۲۴تو گر دادگر باشی و پاک دین
ز هر کس نیابی به جز آفرین
۲۵و گر آز گیرد سرت را به دام
برآری یکی تیغ تیز از نیام
۲۶بگفت این و شد زین جهان فراخ
گزین کرد صندوق بر جای کاخ
۲۷بسر شد کنون قصهٔ کیقباد
ز کاووس باید سخن کرد یاد
۲۸