شب تیره شبدیز لهراسپی
بیاورد با زین گشتاسپی
۱بپوشید زربفت رومی قبای
ز تاج اندر آویخت پر همای
۲ز دینار وز گوهر شاهوار
بیاورد چندان کش آمد به کار
۳از ایران سوی روم بنهاد روی
به دل گاه جوی و روان راه جوی
۴پدر چون ز گشتاسپ آگاه شد
بپیچید و شادیش کوتاه شد
۵زریر و همه بخردان را بخواند
ز گشتاسپ چندی سخنها براند
۶بدیشان چنین گفت کاین شیر مرد
سر تاجدار اندر آرد به گرد
۷چه بینید و این را چه درمان کنید
نشاید که این بر دل آسان کنید
۸چنین گفت موبد که این نیک بخت
گرامی به مردان بود تاج و تخت
۹چو گشتاسپ فرزند کس را نبود
نه هرگز کس از نامداران شنود
۱۰ز هر سو بباید فرستاد کس
دلاور بزرگان فریادرس
۱۱گر او بازگردد تو زفتی مکن
هنرجوی و با آز جفتی مکن
۱۲که تاج کیان چون تو بیند بسی
نماند همی مهر او بر کسی
۱۳به گشتاسپ ده زین جهان کشوری
بنه بر سرش نامدار افسری
۱۴جز از پهلوان رستم نامدار
به گیتی نبینیم چون او سوار
۱۵به بالا و دیدار و فرهنگ و هوش
چنو نامور نیز نشنید گوش
۱۶فرستاد لهراسپ چندی مهان
به جستن گرفتند گرد جهان
۱۷برفتند و نومید بازآمدند
که با اختر دیرساز آمدند
۱۸نکوهش از آن بهر لهراسپ بود
غم و رنج تن بهر گشتاسپ بود
۱۹