همی بود گشتاسپ دل مستمند
خروشان و جوشان ز چرخ بلند
۱نیامد ز گیتیش جز زهر بهر
یکی روستا دید نزدیک شهر
۲درخت و گل و آبهای روان
نشستنگه شاد مرد جوان
۳درختی گشن سایه بر پیش آب
نهان گشته زو چشمهٔ آفتاب
۴بران سایه بنشست مرد جوان
پر از درد پیچان و تیرهروان
۵همی گفت کای داور کردگار
غم آمد مرا بهره زین روزگار
۶نبینم همی اختر خویش بد
ندانم چرا بر سرم بد رسد
۷یکی نامور زان پسندیده ده
گذر کرد بر وی که او بود مه
۸ورا دید با دیدگان پر ز خون
به زیر زنخ دست کرده ستون
۹بدو گفت کای پاک مرد جوان
چرایی پر از درد و تیرهروان
۱۰اگر آیدت رای ایوان من
بوی شاد یکچند مهمان من
۱۱مگر کین غمان بر دلت کم شود
سر تیر مژگانت بی نم شود
۱۲بدو گفت گشتاسپ کای نامجوی
نژاد تو از کیست با من بگوی
۱۳چنین داد پاسخ ورا کدخدای
کزین پرسش اکنون ترا چیست رای
۱۴من از تخم شاه آفریدون گرد
کزان تخمه کس در جهان نیست خرد
۱۵چو بشنید گشتاسپ برداشت پای
همی رفت با نامور کدخدای
۱۶چو آن مهتر آمد سوی خان خویش
به مهمان بیاراست ایوان خویش
۱۷بسان برادر همی داشتش
زمانی به ناکام نگذاشتش
۱۸زمانه برین نیز چندی بگشت
برین کار بر ماهیان برگذشت
۱۹