جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب
بخش ۳ فردوسی
سپهدار توران از آن سوی جاج
نشسته به آرام بر تخت عاج
دوباره ز لشکر هزاران هزار
سپه بود با آلت کارزار
نشسته همه خلخ و سرکشان
همی سرفرازان و گردنکشان
به مرز کروشان زمین هرچ بود
ز برگ درخت و ز کشت و درود
سپهدار ترکان به بیکند بود
بسی گرد او خویش و پیوند بود
همه نامداران ماچین و چین
نشسته به مرز کروشان زمین
جهان پر ز خرگاه و پرده سرای
ز خیمه نبد نیز بر دشت جای
جهانجوی پر دانش افراسیاب
نشسته به کندز به خورد و به خواب
برآورده در کندز آتشکده
همه زند و استا به زر آژده
ورا نام کندز بدی پهلوی
اگر پهلوانی سخن بشنوی
کنون نام کندز به بیکند گشت
زمانه پر از بند و ترفند گشت
نبیره فریدون بد افراسیاب
ز کندز به رفتن نکردی شتاب
ز دیبای چینی سراپرده بود
فراوان به پرده درون برده بود
به پرده درون خیمههای پلنگ
بر آیین سالار ترکان پشنگ
نهاده به خیمه درون تخت زر
همه پیکر تخت یکسر گهر
نشسته بر او شاه توران سپاه
به چنگ اندرون گرز و بر سر کلاه
زده بر در خیمهٔ هر کسی
که نزدیک او آب بودش بسی
برادر بد و چند جنگی پسر
ز خویشان شاه آنک بد نامور
همی خواست کآید به پشت سپاه
به نزدیک پیران بدان رزمگاه
سحرگه سواری بیامد چو گرد
سخنهای پیران همه یاد کرد
همی هر کسی یاد کرد آنچ دید
وزان بد کز ایران بدیشان رسید
ز پیران و لهاک و فرشیدورد
وزان نامداران روز نبرد
کز ایشان چه آمد به روی سپاه
چه زاری رسید اندر آن رزمگاه
همان روز کیخسرو آنجا رسید
زمین کوه تا کوه لشکر کشید
چو بشنید شاه این سخن خیره گشت
سیه گشت و چشم و دلش تیره گشت
خروشان فرود آمد از تخت عاج
به پیش بزرگان بینداخت تاج
خروشی ز لشکر بر آمد به درد
رخ نامداران شد از درد زرد
ز بیگانه خیمه بپرداختند
ز خویشان یکی انجمن ساختند
همی گفت زار این جهانبین من
سوار سرافراز رویین من
جهانجوی لهاک و فرشیدورد
سواران و گردان روز نبرد
از این جنگ پور و برادر نماند
بزرگان و سالار و لشکر نماند
بنالید و بر زد یکی باد سرد
پس آنگه یکی سخت سوگند خورد
قبا جوشن و اسب تخت منست
کله خود و نیزه درخت منست
از این پس نخواهم چمید و چرید
و گر خویشتن تاج را پرورید
مگر کین آن نامداران خویش
جهانجوی و خنجرگزاران خویش
بخواهم ز کیخسرو شومزاد
که تخم سیاوش به گیتی مباد
که لشکر به نزدیک جیحون رسید
همه روی کشور سپه گسترید
بدان درد و زاری سپه را بخواند
ز پیران فراوان سخنها براند
ز خون برادرش فرشیدورد
ز رویین و لهاک شیر نبرد
کنون گاه کینست و آویختن
ابا گیو گودرز خون ریختن
بزرگان ترکان افراسیاب
ز گفتن بکردند مژگان پر آب
که ما سر به سر مر تو را بندهایم
به فرمان و رایت سرافگندهایم
چو رویین و پیران ز مادر نزاد
چو فرشیدورد گرامی نژاد
ز خون گر در و کوه و دریا شود
درازای ما همچو پهنا شود
دل شاه ترکان از آن تازه گشت
از آن کار بر دیگر اندازه گشت
در گنج بگشاد و روزی بداد
دلش پر ز کین و سرش پر ز باد
گله هرچ بودش به دشت و به کوه
ببخشید بر لشکرش همگروه
ز گردان شمشیرزن سی هزار
گزین کرد شاه از در کارزار
که گستهم نوذر بد آنجا به پای
سواران روشن دل و رهنمای
گزین کرد دیگر سپه سی هزار
سواران گرد از در کارزار
به جیحون فرستاد تا بگذرند
به کشتی رخ آب را بسپرند
بدان تا شب تیره بی ساختن
ز ایران نیاید یکی تاختن
چنین بود فرمان یزدان پاک
که بیدادگر شاه گردد هلاک
شب تیره بنشست با بخردان
جهاندیده و رای زن موبدان
ز هرگونه با او سخن ساختند
جهان را چپ و راست انداختند
بر آن برنهادند یکسر که شاه
ز جیحون بر آن سو گذارد سپاه
پدر بود گفتی به مردی به جای
به بالا و دیدار و فرهنگ و رای
ز چندان سپه نیمه او را سپرد
جهاندیده و نامداران گرد
بفرمودتا در بخارا بود
به پشت پدر کوه خارا بود
دمادم فرستد سلیح و سپاه
خورش را شتر نگسلاند ز راه
سپه بود سرتاسر رودبار
بیاورد کشتی و زورق هزار
به یک هفته بر آب کشتی گذشت
سپه بود یکسر همه کوه و دشت
به خرطوم پیلان و شیران به دم
گذرهای جیحون پر از باد و دم
ز کشتی همه آب شد ناپدید
بیابان آموی لشکر کشید
پراگند هر سو هیونی دوان
یکی مرد هشیار روشن روان
ببینید گفت از چپ و دست راست
که بالا و پهنای لشکر کجاست
چو بازآمد از هر سوی رزمساز
چنین گفت با شاه گردن فراز
که چندین سپه را بر این دشت جنگ
علف باید و ساز و جای درنگ
بدین روی جیحون و آب روان
خورش آورد مرد روشن روان
میان اندرون ریگ و دشت فراخ
سراپرده و خیمه بر سوی کاخ
دلش تازهتر گشت زان آگهی
بیامد به درگاه شاهنشهی
سپهدار خود دیده بد روزگار
نرفتی به گفتار آموزگار
همان ساقه و جایگاه بنه
همان میسره راست با میمنه
بیاراست لشکرگهی شاهوار
به قلب اندرون تیغ زن سی هزار
نگه کرد بر قلبگه جای خویش
سپهبد بد و لشکرآرای خویش
بفرمود تا پیش او شد پشنگ
که او داشتی چنگ و زور نهنگ
برانگیختی اسب و دم پلنگ
گرفتی بکندی ز نیروی جنگ
همان نیزهٔ آهنین داشتی
به آورد بر کوه بگذاشتی
پشنگست نامش پدر شیده خواند
که شیده به خورشید تابنده ماند
ز گردان گردنکشان صد هزار
بدو داد شاه از در کارزار
که باشد نگهبان پشت پشنگ
نپیچد سر ار بارد از ابر سنگ
سپاهی به جنگ کهیلا سپرد
یکی تیزتر بود ایلای گرد
نبیره جهاندار فراسیاب
که از پشت شیران ربودی کباب
دو جنگی ز توران سواران بدند
به دل یک به یک کوه ساران بدند
قراخان سالار چارم پسر
کمر بست و آمد به پیش پدر
بدو داد ترک چگل سی هزار
سواران و شایستهٔ کارزار
طرازی و غزی و خلخ سوار
همان سی هزار آزموده سوار
که سالارشان بود پنجم پسر
یکی نامور گرد پرخاشخر
دمور و جرنجاش با او برفت
به یاری جهن سرافراز تفت
ز گردان و جنگ آوران سی هزار
برفتند با خنجر کارزار
جهاندیده نستوه سالارشان
پشنگ دلاور نگهدارشان
همان سی هزار از یلان ترکمان
برفتند با گرز و تیر و کمان
وز آن نامور تیغ زن سی هزار
گزین کرد شاه از در کارزار
سپهبد چو گرسیوز پیلتن
جهانجوی و سالار آن انجمن
بدو داد پیلان و سالارگاه
سر نامداران و پشت سپاه
از آن پس گزید از یلان ده هزار
که سیری نداند کس از کارزار
پراگنده بر لشکر اسب افگنند
دل و پشت ایرانیان بشکنند
سوی باختر بود پشت سپاه
شب آمد به پیلان ببستند راه
چنین گفت سالار گیتی فروز
که دارد سپه چشم بر نیمروز
