چنان بد که مهراب روزی پگاه
برفت و بیامد از آن بارگاه
۱گذر کرد سوی شبستان خویش
همی گشت بر گرد بستان خویش
۲دو خورشید بود اندر ایوان او
چو سیندخت و رودابهٔ ماه روی
۳بیاراسته همچو باغ بهار
سراپای پر بوی و رنگ و نگار
۴شگفتی به رودابه اندر بماند
همی نام یزدان بر او بر بخواند
۵یکی سرو دید از برش گرد ماه
نهاده ز عنبر به سر بر کلاه
۶به دیبا و گوهر بیاراسته
به سان بهشتی پر از خواسته
۷بپرسید سیندخت مهراب را
ز خوشاب بگشاد عناب را
۸که چون رفتی امروز و چون آمدی
که کوتاه باد از تو دست بدی
۹چه مردست این پیر سر پور سام
همی تخت یاد آیدش گر کنام
۱۰خوی مردمی هیچ دارد همی
پی نامداران سپارد همی
۱۱چنین داد مهراب پاسخ بدوی
که ای سرو سیمین بر ماه روی
۱۲به گیتی در از پهلوانان گرد
پی زال زر کس نیارد سپرد
۱۳چو دست و عنانش بر ایوان نگار
نبینی نه بر زین چون او یک سوار
۱۴دل شیر نر دارد و زور پیل
دو دستش به کردار دریای نیل
۱۵چو بر گاه باشد در افشان بود
چو در جنگ باشد سر افشان بود
۱۶رخش پژمرانندهٔ ارغوان
جوان سال و بیدار و بختش جوان
۱۷به کین اندرون چون نهنگ بلاست
به زین اندرون تیز چنگ اژدهاست
۱۸نشانندهٔ خاک در کین به خون
فشانندهٔ خنجر آبگون
۱۹از آهو همان کش سپیدست موی
بگوید سخن مردم عیب جوی
۲۰سپیدی مویش بزیبد همی
تو گویی که دلها فریبد همی
۲۱چو بشنید رودابه آن گفتگوی
برافروخت و گلنارگون کرد روی
۲۲دلش گشت پرآتش از مهر زال
از او دور شد خورد و آرام و هال
۲۳چو بگرفت جای خرد آرزوی
دگر شد به رای و به آیین و خوی
۲۴